ادبیات، جامعه،‌ سیاست

داستان کوتاه

داستان کوتاه

شهاب سنگ

این بیست و هفتمین مرده‌ای‌ست که از صبح تا حالا شسته‌ایم .هنوز ده‌ دقیقه به ساعت نه مانده و کلی جنازه‌ی دیگر هم در نوبت باقی‌ست. بعد از آن سال‌های رکود و بی‌کاری، بیست روز اخیر پر درآمدترین روزهای زندگی‌ام...

پامیرجان

شب میهمانی کلانـی داشـتند. همـه‌ی مردهـای شـهر خبـر بودند. پیشواز پامیرجان بود. مردم خودشان می‌آمدند. چه بهتر که محترمانه خبر می‌شدند و نان هم مـی‌خوردنـد. همسـایه‌هـا همه جمع می‌شدند و دیگ‌های بزرگ مسـی را روی اجـاقهـا می‌گذاشتند و در حالیکـه...

رباب داری و ربابه نه!

كسي نمي‌دانست. خنده هاي گريه آلود و گريه هاي خنده آلودش ذهن همه را تبديل به سواليه‌ي بزرگ نموده بود. او در دنياي خود غرق بود. حسّ مبهمي مرا به كنجكاوي وامي‌داشت. حركاتش را مي‌پاييدم و به هر جامي‌نشست، مي‌نشستم....

کلبه‌ی میانِ درّه  

زمین، گِل‌آلود بود. مرد، به سختی گام برمی‌داشت. باران، با خشونت، لباس‌هایش را که به تنش چسپیده بودند، می‌شست. به کلبه‌ها رسید. دو کلبه، پهلویِ هم بودند: یکی بزرگ و دراز، دیگری کوچک و چهارکُنج. درِ کلبۀ کوچک را کوبید....

صفحه 14 از 16 1 13 14 15 16