ادبیات، جامعه، سیاست

زندگی دیگران

مانی چرا از وقتی رفتی زندان عوض شدی همه‌ش تقصیر توی لعنتیه که من توو این سگدونیم تلفنو قطع می‌کنم بالا میارم بیا شمعارو فوت کن که صدسال زنده باشی باید نقش بهتری انتخاب می‌کردم حالم از همه‌ی این کتابا و فیلما به هم می‌خوره همه رو آتیش می‌زنم آره همه‌رو می‌ریزم توو صندوق عقب و پشت ماشین می‌برم توو یه خرابه آتیش می‌زنم «No Number Is Calling» جرمت چیه مرتیکه؟ این اراجیفو من ساختم؟ اگه این سن خودکشی نکنم می‌دونم دیگه نمی‌تونم وقتشه نم‌نم بارون می‌شینه رو شیشه زل میزنم به چراغ قرمز بازجوی لعنتی می‌دونم دروغ می‌گه می‌خواد منو از سمانه که اون بیرون منتظرمه ناامید کنه بالا میارم بوق ماشینا فحش آدما باید پامو رو گاز بذارم چشامو ببندم گاز بدم نه قبلش باید هارد و کتابارو آتیش بزنم شما فیلم‌سازین؟ آره ولی عنوان مستندساز بیشتر می‌شینه رو کاری که من می‌کنم یعنی واقعاً سمانه همه‌چیزمو گفته کنار خرابه پیاده می‌شم کتابارو می‌ریزم بیرون عصبی مثل سگ می‌رم خونه نمی‌خوام ریختشو ببینم تولد ۲۵ سالگیت مبارک عزیز دلم بعد چندماهه که می‌خندم؟ بازجو از کجا می‌دونه سمانه رو سینه‌ش تتوی ستاره داره دیگه مغزم داره ذوب می‌شه بالا میارم سمانه حتی به تو هم بخوام نخوام نمی‌تونم اعتماد کنم تنهام بشین همینجا رو مبل رو کیک اولین عکس دو نفره‌مونه گریه‌م می‌گیره همه کتابا جلز ولز می‌سوزه همه خاطراتم و زندگی‌م بالا میارم نم‌نم بارون می‌شینه رو شیشه زل می‌زنم به چراغ قرمز سمانه اس‌ام‌اس داده باید برگردم خونه لعنتی من فقط ۲۵ سالمه و مُردم می‌ره آشپزخونه برمی‌گرده یه دستش رو گرفته پشتش نشون نمی‌ده می‌دونم کادوش سوپرایزه فوت کن زل زدم به عکس اگه یه چیز قشنگ توو دنیا وجود داشته باشه توئی فوت کن دیگه لعنتی تلفن زنگ می‌خوره هارد فیلمامو می‌ذارم زیر چرخ با ماشین از روش رد می‌شم تلفن زنگ می‌‌خوره

یا زینب

از همه‌جا صدای تیر می‌آمد. به دیوار تکیه کرد، چند نفس عمیق کشید. اسلحه‌ را از پشتش درآورد. لوله‌‌ی تفنگ را گذاشت لبه‌ی پنجره. یک چشم را بست و چشم دیگرش را چسباند به دوربین. شهر پر بود از ویرانه. روی گنبدِ یک مسجد، پرچم سوریه تکان می‌خورد. سر اسلحه را چرخاند، چند متر آن‌طرف‌تر، روی گنبد مسجدی دیگر پرچم داعش در احتزاز بود. آپارتمان‌های تخریب شده دور دو مسجد را گرفته بودند. هنوز می‌شد در آن‌ها پناه گرفت. دوربینش روی تک‌تک پنجره‌ها، سقف ساختمان‌ها، و پیاده‌روها می‌چرخید. ناگهان دردی شدید در دست راستش حس کرد. درحالی که لب‌هاش را گاز می‌گرفت، به کشیک ادامه داد. چیزی نگذشت که مجبور شد اسلحه را کنار بگذارد. نگاه کرد به دستش، عقربی سیاه به آن چسبیده بود. خواست با دست دیگر عقرب را جدا کند. عقرب کنده نمی‌شد. عرق از پیشانی‌ش می‌ریخت. داد کشید. عقرب کنده شد. عقرب را پرت کرد. نگاه کرد به دستش. کبود شده بود. همین‌که سرش را خم کرد که آن را بمکد، تیری از بالای سرش گذشت. آجری از دیوار افتاد. زیرلب گفت:«یا زینب!»

من بهت آسیب نمی‌زنم، فقط می‌خوام مغزتو داغون کنم!

پسرها وسط خیابان دروازه گذاشته‌اند و گل‌‌کوچیک بازی می‌کنند. دو دختر دور آن‌ها کنار خیابان مشغول دوچرخه‌سواری هستند. ناگهان یک ماشین پلیس از آن‌ور خیابان می‌آید. پسرها فوری دروازه‌ها را برمی‌دارند تا ماشین رد شود. یکی از پسرها توپ دولایه‌ی سبز و قرمز را بغل می‌گیرد و فرار می‌کند. دو دختر که سوار دوچرخه‌اند پشت سر ماشین پلیس راه می‌افتند و پسرها دنبال توپ. پسرها می‌ریزند سر آن‌ یکی که توپ را برداشته بود. تا جا دارد کتکش می‌زنند و توپ را از دستش می‌کشند بیرون. دوباره دروازه‌ها را سر جاشان می‌گذارند و توپ پلاستیکی را می‌اندازند وسط و به‌ نشان بازی جوان‌مردانه تیمی که توپ دستش بود بازی را شروع می‌کند.

Designed & Developed by Nebesht Media