زندگی آقای جرونیمو تا آن لحظه به سفر می‌ماند که در جهان کوچنده‌ی اجداد ما نامعمول نبود. جهانی که در آن مردم به سادگی از مکان‌ها و باورها و اجتماعات و کشورها و زبان‌ها و حتی از چیزهای مهمتری، مثل غرور و اخلاق و قضاوت سالم و حقیقت، دل می‌کندند. جهانی که در آن مردم از روایت اصیل زندگی خود دور می‌شدند و سپس باقی‌مانده‌ی عمرشان را صرف یافتن آن روایت و یا جعل روایتی تازه می‌کردند.

همچنان که او را می‌دیدم که با شادمانی دست‌افشانی و پایکوبی می‌کند، به این نکته پی بردم که گونتر گراس همین است که می‌بینم:‌ رقصنده بزرگ ادبیات آلمان، که بر روی وحشت تاریخ به سوی زیبایی ادبیات می‌رقصد و با شخصیت ظریف و طبع طنزش است که از شیطان جان سالم به در می‌برد.

فانتزی هم رئالیسم است

بنیاد داستان بر حقیقت گذارده نشده و داستان رویدادهایی را که در زندگی واقعی رخ داده بیان نمی‌کند و شخصیت‌های داستان وجود خارجی ندارند. در واقع هدف یک رمان این نیست. رمان از همان اول به شما می‌گوید که واقعی نیست.

اوایل سال هزار و نهصد و اَندی، زمانی که سرینَگـَر دچار چنان زمستان سردی بود که استخوان‌‌های آدمی را مثل شیشه می‌توانست بشکند، مردی جوان، که آثار ثروت و مکنت روی صورت سرخ شده از سرمایش هویدا بود، وارد بدنام‌ترین محله شهر شد؛ جایی که خانه‌های بنا شده از چوب و آهن‌کهنه‌اش به نظر می‌رسید هر آن فرو خواهد ریخت.