هیچ‌کس خوش ندارد که یک تانک (‌تی‌۶۲‌) را به حیوان بی‌آزاری تشبیه کند‌، اما در آن روز پاییزی هفت‌ ـ هشت تا از این غول‌های پولادین وقتی داخل دهکده «پاد‌خوابِ شانه» شدند، از دور مثل سنگ‌پشت‌هایی به نظر می‌رسیدند.

همه چیز پیش چشم‌های «امرالله» و دو فرزندش و «ملا دین‌محمد» اتفاق افتاد. طبیعتا‌ هیچ‌کس در یک روز زیبای بهاری که آسمان بعد از باران صاف شده باشد و آفتاب دل‌انگیز گرمی شاد‌کننده‌یی نثار زمین بکند، انتظار حادثه شومی را ندارد؛ اما آن حادثه در چنین یک روز اتفاق افتاد.

هوای رستورانت «مک‌ دونالد» شهرک «پالوآلتو»‌ی کالیفرنیا گرم بود؛ اما هوای بیرون سرد بود. چند نفر دور‌تر از رستورانت در برابر تکه‌های آفتاب آخر ماه اکتوبر چنان نشسته بودند که فکر می‌شد با ترنی در حرکتند و هر لحظه منتظرند پیاده شوند. یک زن حامله با مرد جوانی رو‌به‌روی دروازه رستورانت ایستاده بود و معلوم می‌شد روی موضوع مهمی حرف می‌زدند.

«رمان مرده است» جمله‌ای بود که به گونه‌ای واضح در سال ۱۹۶۰ از دهان «مارشال مک لوهان» برآمد . اعلام مرگ رمان که به قول میلان کوندرا، نویسنده ء چکی الاصل فرانسوی، از دیرگاه از طرف همه پیشتازان و خصوصاً فوتوریست‌ها و سورریالیست‌ها زمزمه می‌شد دیگر به گونه‌ای وضاحت می‌یافت.

جلوی سرباز طرف دیگر جاده راه افتاد. هردو لحظاتی پشت یک رده دیوارخام و شکسته گم شدند. کسانی که آن‌ها را ازدرون بس نمی‌دیدند، کینه آلود به شیب خالی جاده نگاه می‌کردند. بس کج ایستاده بود زیرکوه خشک و سوزانی که سنگ هایش ترش وعاصی آویزان بودند.

«همه بی خانمانیم» یک داستان رئال است اما رمزو رازهای فراوانی درآن نهفته است. هم از لحاظ ساختاروهم از نگاه درونمایه. ساختارداستان طوری است که فکرمی شود به کمک یادداشت های روزانه و یا «فیش» برداری نوشته شده و پیوستگی یافته است.