ادبیات، جامعه، سیاست

خواب پدربزرگ

همه اینجا جمع شده‌اند، به خاطر خوابِ پدربزرگ. ما پسر دخترها توی اتاق دور هم نشسته بودیم. یکی می‌گفت احتمالاً خواب دیده که دیگر هیچ‌وقت قرار نیست بمیرد! آن یکی می‌گفت لابد قدیسی چیزی به خوابش آمده، گفته جون مادرت دیگه توی سینک کوفتی ظرفشویی، اَخ و تف ننداز! دخترها با حرکتی نمایشی حال‌شان به هم خورد، کلی صداهای غریبِ ایش و اَه و آه و واه و واویلا به راه انداختند. سروصدا بالا گرفته بود که یکهو پنگوئنی در آستانه‌ی در ظاهر شد. از دخترها خواست که به آشپزخانه بروند، پیش زن‌ها باشند. با صدایی تودماغی گفت:«جایی که دختر و پسر نامحرم باشه، شیطون هم اونجاست.» چشم غره‌ای به من رفت، کپل بزرگش را چرخاند، لنگ لنگان همراه دخترها از اتاق خارج شد.

حمید

حمید که عکسش را اگر بگذارد اینستاگرام، یک لایک هم نمی گیرد، عاشق ژینا شده که هرکدام از عکس هایش بیش تر از هزارتا لایک می خورد و دو سه هزار فالوور دارد. حمید وقت و بی وقت به ژینا فکر می کند. شب ها، روزها، وقت هایی که بیدار است، وقت هایی که خوابیده.
خواب می بیند با ماشینی شاسی بلند و لوکس جلو پای ژینا ترمز کرده. ژینا که همیشه ی خدا ژست عکس گرفتن دارد، با لب هایی در حالِ سیب گفتن، سوار می شود.

من اینجا چه غلطی می‌کنم؟

صدای زنگِ در، بلند و کِشدار شنیده می‌شود. مرد و زن که روی تخت دراز کشیده‌اند، از خواب می‌پرند. مرد کورمال کورمال دستش را در هوا تکان می‌دهد که بتواند ساعت رومیزی را بردارد. صدای افتادن و شکستن چیزی به گوش می‌رسد. زن با دهان باز روی تخت نشسته، ملافه‌ای را دور خودش می‌پیچد، خودش را به پنجره می‌رساند. پرده را کمی کنار می‌زند. از آن بالا نمی‌تواند ورودی آپارتمان را ببیند. ماشینی به سرعت از خیابان اصلی می‌پیچد و ناپیدا می‌شود. صدایش فضا را پُر می‌کند. چشم هایش هنوز به تاریکی عادت نکرده است. تکانی به خودش می‌دهد، چراغ را روشن می‌کند. حالا می‌تواند چهره‌ی رنگ پریده‌ی مرد را با چشمانی خواب گرفته ببیند.

Designed & Developed by Nebesht Media