دستمو کردم توی جیبم. دستمالمو درآوردم و کشیدم رو دهنم. دستمال خیس شد. بابام بهم گفته این کارو بکن. بابا! دلم برات تنگ شده. کجا رفتی؟ چرا منو نبردی؟ دیروز تو دست یه بچه ای پشمک دیدم. پشمکِ سفید. من هم از اونا می‌خوام. می‌خوام برم خدا رو پیدا کنم. بهش بگم چرا بابامو بردی پیش خودت. مگه خودت بابا نداری! من بابامو می‌خوام. از موقعی که بابامو بردی پیش خودت بچه‌ها بهم میگن ممد گربه. قبلا می‌گفتن ممد دیوونه.

تنها دخترم آدم عجیبی است. می‌ترسم. می‌ترسم یک روز صبح از خواب بیدار نشود و وقتی بالای سرش می‌روم ببینم خون از مچ دستش جاری شده و رنگش سفید سفید شده است. یا ببینم دهانش بازمانده و سیاهی چشم‌هایش بالا رفته و پاکت‌های قرص دور تا دورش ریخته است. یا یک اتفاق عجیب. به عجیبی خودش. مثلا بروم و ببینم نیست. انگار هیچ وقت نبوده است.

همین‌ها را می‌گویم، این ترک‌ها، نه اینکه ازشان بترسم ها، نه، اصلا. فقط نگرانم.آن هم نگران خودم که نه، نگرانِ گلی‌ام وگرنه من که از درد ِخوردنِ آجر، توی سرم واین‌ها نمی‌ترسم، این درد‌ها که درد نیست، وقتی آقام افتاد به جانِ گلی، دردم آمد. گلی را می‌زد ها، ولی من دردم می‌آمد.

«بچرخ! صبر کن! صبر کن! یک لحظه صاف بایستی تمام می‌شود.»

سعی می‌کنم تندتر چسب‌ها را به سمت هم بکشم تا محکم تر بسته شود. لبان چروکش را با زبان تر می‌کند. کناره لب‌ها خشکی زده است. قول داده که پوسته‌ها را نکند اما هر بار قطره خونی روی لبش چسبیده. یادم باشد دنبال آ. د بگردم. شلوارش را بالا می‌کشم .

می گویم: نگران نباش. هیچی نمی‌شود. اصلا شدم مهم نیست. فدای سرت. می‌گوید: منیرو! می‌گویم: مهردخت! می‌گوید: اگر منیرو نیستی پس چرا چشمات مثل منیرو؟ سر به سرم میذاری ها! و زل می‌زند به صورتم با آن چشمان کم سویش .

در آن بعد از ظهر خوش آب و هوای بهاری لم داده بودم کتاب می‌خواندم که طوطی آمد و روبروی من نشست روی دسته‌ی مبل. آنقدر سبک بال زد و راحت از جلوی چشمم عبور کرد که تنها فرصت کردم خودم را به خاطر نصب نکردن توری پنجره‌ها سرزنش کنم. نمی‌دانم از کجا فرار کرده بود، اما مشخص بود دست‌آموز است. چون وقتی از جا بلند شدم، با لحن طوطی‌وارش گفت:

صدای یکدست زنبورهای بابا یعقوب را می‌شنید، صدایی که همیشه و هروقت به کلبه می‌آمدند همراهشان بود، وقتی توی تراس لم می‌دادند، دنبال هم می‌دویدند، سیگار می‌کشیدند، فیلم می‌دیدند، صدا همیشه بود. مطمئن بود محمد هر جا که باشد، هرجا که برود اگر جایی کندوهای زنبور را ببیند و وزوز وز زنبورها را بشنود غیرممکن است که بوی تن نم خورده ی او را به یاد نیاورد، بوی عرق تنش توی شمال فرق می‌کرد، محمد گفته بود عرقت اینجا آدم را مست می‌کند، بوی تمشک‌های وحشی را می‌دهد.نسیمی که از سمت زمین‌ها به صورتش می‌خورد، پوستش را خنک می‌کرد. فشار باد را حتی روی مژه هایش هم احساس می‌کرد و خنده اش گرفته بود. با یک دست روی ساعد دست دیگرش کشید، موهای راست شده را خواباند.

اما حالا منتظر دختری هستم که هرگز ندیده‌امش. دختری که قرار است مدل طراحی من باشد. طوبی خانم که به پارک زیاد رفت و آمد می‌کند و آمار ساقی‌ها و دخترفراری‌ها و بچه‌های فروشی و… را دارد، الهام را به من معرفی کرده است. شماره ی طوبی خانم را به سختی گیرآوردم. وقتی گفتم از طرف آقای رنجبر تماس می‌گیرم راضی شد در پارک من را ببیند. دیروز وقتی آمد، وراندازم کرد و پرسید: دخترجون! دانشجویی؟