– گاهی که مغز آدم سوت می‌کشد، بهترین راه، زدنش به دیوار کناری‌ست. نمی‌دانم هر کاری که نکردی می‌توانی انجام بدهی! یا شاید بهتر است دستانت را مشت کنی و سخت بکوبی به جایی که گمان می‌کنی، مغز سرت همان جاست. می‌دانی؟!

با مشت محکم به میز می‌کوبم و سپس همان مشت را محکم‌محکم به سر-و-روی‌ام می‌کوبم. باز می‌کوبم و هم‌چنان دنباله می‌دهم تا درد برای‌ام بی‌معنا می‌شود. نمی‌دانم، به‌راستی که نمی‌دانم، چه کنم. بیچاره و درمانده به دید می‌رسم. روی چوکی می‌نشینم و باز محکم روی میز می‌کوبم. دیوانه‌وار سرم را تکان می‌دهم. این حس عجیبی‌ست. من هرگاه نیاز به خالی کردن عقده‌هایم دارم، همین‌ کارها را می‌کنم. خو گرفته‌ام با این مشت‌ها.

سبحان الله والحمدالله و… چند بار شد؟ سه بار یا دوبار؟ دوباره. از آن آدمهایی هم نیستم که سلام بدهم و تمام کنم. نه، من باور خود را دارم و همانگونه تمام میکنم و دوباره آغاز میکنم. دعای دست. به این پندار بودم که شاید من بتوانم به این همه رنج پایان دهم.

روی زمین می‌نشینم و پشتم را به رادیاتور می‌چسپاندم. کجا هستم؟ به درستی نمی‌دانم. به مغزم فشارمی‌آورم؛ از کار افتاده است. شاید هم من، به آن نمی‌اندیشم! بلند می‌شوم. در امتداد راهروی بیمارستان به راه می‌افتم. سردل ندارم. پراکندگی باور نگرانیِ همیشه‌گیِ من بود. نگرانی که تا این دَمهای پایانی هم از من جدا نمی‌شود.

یادت نیست؟ همان که می‌آمد کنار دیوار خانه‌ی‌مان و از بامداد تا نیمه‌روز و بی‌گاه‌ها جای‌اش همان‌جا پای‌اش مصنوعی را در‌می‌آورد و زیر تنها درخت کوچه می‌نشست. می‌گفت که طالبان قطع‌اش کردند. اگرچه نگاه اول گمان می‌کردی که خودش طالب است. همیشه دستاری به‌سر داشت. رویی خشک و آفتاب سوخته و ریشی داشت که گه‌گاهی کوتاه می‌کرد.

سوژه‌ی اصلی این فیلم درباره‌ی تراس‌ها یا تراجنسی‌هاست. ما در افغانستان با چنین مقوله‌یی تاکنون برنخوردیم و ناآشنا هستیم؛ شاید به دلیل شرایط سخت‌گیرانه‌ی اجتماعی‌ای که وجود دارد. در کشور هم‌زبان‌مان ایران هم به‌همین گونه است؛

آرام به گوشه‌ی خانه می‌خزم. فرش را بالا می‌زنم و چاقویی که پنهان کرده بودم را به‌دست می‌گیرم. این‌بار بلند می‌شوم و خودم را زود بالای سرش می‌رسانم. دستان‌ام می‌لرزد. گمان کنم که جان‌ام و همه‌ی پیراهن و تنبان‌ام تَر شده. دست می‌گذارم روی شانه‌اش و به‌سوی خودم می‌کشم‌اش. بیدار می‌شود. بی‌آن‌که چیزی گوید، چاقو را به سینه‌اش می‌کوبم.

عینک دودی به چشم میزدم و کت کهنه‌ای که از زباله‌دانیِ کنار خانه‌ی شهردار پیدا کرده بودم، را می‌پوشیدم. شلواری هم به همان رنگ اما کمی رنگ رفته و آفتاب خورده از دوستی دزدیدم. پیراهنی چهارخانه هم از زباله‌دانی دیگری یافتم و در نهایت برای خود دَنگ و فَنگی درست کردم. با این قیافه میرفتم سمت دوکانهای شیک!

پافشاری‌ام در نوشتن داستانک این‌ست که بیش‌تر از پنجاه و پنج واژه نشود. می‌خواهم ببینم می‌توانم در پنجاه و پنج واژه چشم به‌جهان بگشایم، زندِگی کنم و سپس بمیرم، یا نه! اکنون شما از سر خوبی‌تان از این ساختارگرایی‌ام بگذرید.