گفتگو | من و داستانک‌هایم

کُخی که چند سال پیش به‌جانم افتاده بود، باز پیدای‌اش شده؛ درست همان زمانی‌که می‌خواستم خود را زیر خودرویی با تندای ۲۲۰ کنم. دل‌ام می‌خواهد این‌بار به‌جای خودرو خود را زیر نمک کنم! نمک‌ بخورم، نمک بخورم تا این فشار نفرین شده دل‌ام را از جا بکند و خون از گوش و پوزَم بیرون زند و… با این‌که تندتند می‌دمیدم، بلند شدم. دست‌ام را روی دل‌ام گرفتم که تندتند می‌زد. دست کشیدم روی گوش‌ها و پوزَم و پیش چشم‌های‌ام گرفتم که آیا خونی شده یا نه! دیدم نه، خونی نیست. یک پیاله آب یَخ خوردم و آرام شدم. سرم را گذاشتم روی بالشت و با خودم گفتم:چه خوابی! کودن‌ام اگر بخواهم این‌گونه بمیرم!

فشار خون – آصف جاهد

داستانک که می‌نویسم واژه‌ها را کنار هم یک‌بار می‌چینم. باز دوباره نگاه می‌کنم، ببینم، کدام واژه را می‌توانم بهتر جای‌اش بیندازم. چندبار که می‌خوانم، می‌بینم چند واژه‌ی دیگر در مغزم می‌گردند که آن‌ها را شکار می‌کنم. واژه می‌شوند شکلک‌هایی که این روزها مردم برای ابراز احساسات در چت و پیام کوتاه استفاده می‌کنند. شاید همین شکلک‌های خندان و غمگین و عصبانی و بی‌حوصله هستند که مرا وادار به نوشتن می‌کنند.

یادم نیست، چند سال پیش بود؛ ولی این یادم هست که دانش‌می‌جوییدم. استادمان همه‌ی گونه‌های داستان را برای‌مان یاد داد، به‌جز همین گونه. من‌هم که مانند بسیاری از جوانان، تشنه‌ی نوآوری در آن زمان دگرگونی‌ها بودم. هنوز نیاز به چیزهای نو داشتم که کم‌کم در برگ‌های کتاب پیدا می‌شد و هم‌چنان کم‌تر کسی در این‌باره‌ی داستان‌نویسی چیزی نوشته و یا اگر نوشته شما از بی‌دانشی من بدانید.

چکیده سخن این‌که از من خواسته‌اند در پنجصد کلمه به چند پرسش پاسخ بده! چشم!

چه‌گونه می‌نویسم، با چه ایده؟

من بیش‌ترِ زمان‌ها، اتفاقی می‌نویسم. رخ‌دادی روی دهد، یا این‌که کسی چیزی بگوید و من نتوان‌ام پاسخ‌اش را رو-در-رو دهم، چنگ به نوشتنِ داستانک می‌زنم.

چرا داستانک؟

روی‌هم‌رفته دوستان‌ و خانواده‌ام می‌گویند، کم گپ هستم. یعنی من از پایه این‌گونه‌ام. گاهی هم گمان می‌کنم، زندِگی خود-اش همین داستانک است. در همه‌ی داستانک‌های‌ام این باره را بازگو کردم؛ ولی به‌راستی زندِگی بسیار کوتاه نیست، این را ۳۲ ساله‌گی‌ام می‌گوید.

چه اصولی را رعایت می‌کنم؟

اصول‌گرا نیستم. پافشاری‌ام در نوشتن داستانک این‌ست که بیش‌تر از پنجاه و پنج واژه نشود. می‌خواهم ببینم می‌توانم در پنجاه و پنج واژه چشم به‌جهان بگشایم، زندِگی کنم و سپس بمیرم، یا نه! اکنون شما از سر خوبی‌تان از این ساختارگرایی‌ام بگذرید. راستی یک چیز دیگر ماند، شاید در بیش‌تر داستانک‌های‌ام کم‌تر به واژه‌های بیگانه بربخورید. این‌هم رازی دیگر از ساختارگراییِ من. این‌باره گاهی من را به این گمان می‌برد که باید آدم تندروی باشم! در به‌کارگیری نشانه‌ها هم ریزبینی ویژه‌ی خود را دارم. می‌کوشم بیش‌تر از راهِ به‌کارگیری این‌ها، گپ‌ام را به خواننده برسانم. گاهی هم این به پیچیدِگیِ داستانک‌ام می‌افزاید؛ ولی نمی‌خواهم خواننده مُفت و رایگان به سرانجام داستان پِی ببرد، باید کمی بیندیشد. خلاصه شما به بزرگ‌واری‌تان ببخشید!

چه چالش‌هایی دارم در نوشتن؟

سانسور! آری، دشواریِ بزرگ من و دیگر همانندهای من در همین است. تاجایی‌که در مغزهای‌مان هم خط‌های سرخ رنگی می‌کشیم و برخی واژه‌ها را در آن خط‌های سرخِ چارخانه‌یی بندی می‌کنیم. گاهی هم می‌خواهم از نشانه‌ها کار گیرم؛ ولی زبان نوشتار کاش مانند خودمان سر-و-گوش‌اش می‌جنبید و یا دست‌کم مانند همین شکلک‌هایی که گفتم چهره‌ی خود را کج-و-وَج می‌کردیم، تا خواننده بداند و دریابد که چه می‌گوییم. هرچند چنین چیزی نیست؛ ولی کوشش خود را می‌کنیم. همین سانسور انگیزه‌یی شده تا کم‌تر بنویسم. واژه‌یی نمانده، همه تَه‌نشین شد!

تا این‌جا شد چهارصد و… به‌پایان نمی‌رسد. من نمی‌دانم چرا باید در چنین منگنه‌یی سخت قرار گیرم، منِ کوتاه‌نویس را چه مانده به بلندنویسی!

درباره‌ی نویسنده

آصف جاهد

بدون دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید