مرغابی آریایی

کاکه تیغون 

هوس کردیم کمی قدم بزنیم تا از قیل و قال روزگار کمکی فاصله بگیریم. می‌ترسیدیم، نشود خدای نخواسته نَفَس روزگار از این که ما را تا هنوز تحمل می‌کند، برآید.

کنارِ آبِ رکناباد و گلگشت مصلی برای ما غریب‌ها که میسر نیست؛ رفتیم کنار یک جویک فقیرانۀ‌هامبورگ. یخن کرتی را بالا کرده، ژست متفکرانه به خود گرفتیم. شروع کردیم به قدم زدن. یک، دو، سه، چار، پنج، شش … آن قدر قدم زدیم که حساب آن را حتی خداوند موزه‌های زمستانی ما هم گرفته نتواند. یک بار متوجه شدیم، یکی که مردانگی و زنانگی اش از دور تشخیص ناپذیر بود، برای خیلی از مرغابی‌ها، چیزی برای خوردن در آب می‌اندازد. نزدیک‌تر که شدیم دیدیم جوانی قد بلندی از فاصلۀ شاید هفتاد، هشتاد متری با علاقه و لذت بسیار، مشغول دیدن صحنۀ نان دادن به مرغابی‌ها است. ما هم چند قدم دورتر از او ایستاده، چشم به همان صحنۀ دوختیم که او دوخته بود.

پس از چند لحظه کسی که برای مرغابی‌ها نان در آب می‌ریخت، رفت پشت کار خود. مرغابی‌ها به سرعت تغییر وضعیت را درک کرده شروع کردند به کله‌گک زدن. در همان جستجوی اول متوجۀ ما و آن جوان قد بلند شدند که در فاصلۀ چند قدمی از هم کنار آب ایستاده بودیم. مستقیماً به آن طرف آمدند که ما دو نفر از آنجا مشغول تماشا بودیم. تمام‌شان که شاید بیست، سی تا می‌شدند، رفتند راساً نزدیک جوان قد بلند. دهان ما از حیرت باز ماند. اگر لازم به اعتراف کردن باشد، باید بگوییم، باز ماندن دهان ما از حیرت نه که از حسادت بود. لااقل اگر یک تای آن‌ها هم نزدیک ما ایستاده می‌شد، کوشش می‌کردیم، هیچ اندیشۀ منحرف را به ذهنِ قدم زن خود، راه ندهیم.

جوان قد بلند شروع کرد به گپ زدن و تشکر کردن و بعد ناز دادن مرغابی‌ها. معذرت خواست از این که خوراکی برای شان ندارد. به حضرت سلیمان اصلاً شباهت نداشت که می‌گفتیم زبان پرنده‌ها را می‌داند. برای یک ثانیه فراموش کردیم که با تمام قد و قامت در قرن بیست و یکم تشریف داریم. هر چه بود، در یک لحظۀ کوتاه حاصل تمام قدم زدن‌های متفکرانۀ ما ضرب در صفر شده بود. ما و دهان باز و اعصاب خراب و دندان‌های به هم فشرده. ماندیم با این خیال که مگر این مرغابی‌ها آدم شناسند؟ مگر زبان آدم‌ها را می‌فهمند؟ مگر اصالت آریایی داشتن برای مرغابی‌های آلمان هم مهم است؟ مگر آن آلمانی گک، آریایی تر از ما به نظر می‌رسید؟ مگر….

عصبانی‌تر شدیم. برای تسکین خاطر، خود را به یاد شکار‌های مرغابی‌افگن کاکای نشان‌دست خود انداختیم که دَز دَز دَز فیر می‌کرد و مرغابی بود که از آسمان سرازیر می‌شد. فایده نداشت. عصباتی ترک شده می‌رفتیم. در همان چند لحظۀ کوتاه، صد فکر افراطی و هزار و یک قصد انتحاری در کلۀ بی‌کلاۀ ما تولید شد. یک دفعه اما صاعقه وار تصویری به فکر ما انستال شد یا شاید هم خطور کرد. خیال کردیم، می‌بینیم، بر روی آب، مرغابی نه بلکه کاریکاتور‌های مرغابی‌ها در حرکت است؛ بیست، سی تا کاریکاتور شناور در آب. بیست، سی تا مرغابی کاریکاتوری. بیست سی تا کاریکاتوری که فقط در بزرگی و کوچکی از هم فرق داشت.

فوراً جای خشم ما را لبخند رضایت‌آمیز گرفت. دید کاریکاتوربین ما، کار خود را کرده بود. با خود گفتیم، بی دلیل نبوده که می‌گفته اند: دنیا را آب بگیرد، مرغابی را تا بند پایش است.

به رموز فهمی آریایی و البته که باستانی خود آفرین گفتیم. دست‌ها را داخل جیب کرده و ادمه دادیم به قدم زدن. رفتیم ببینیم، با قدم زدن به کجا می‌توان رسید.

.

برچسپ‌ها

درباره‌ی نویسنده

کاکه تیغون

۶ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید