تخیلات
ناگهان، احساس میکند که کسی پایین تخت لحاف را میکشد. بیدار میشود. چه میتواند باشد؟ آیا گربهای در اتاق است؟ یا سگ؟ با چشمانی خوابآلود، چراغ کنار تخت را روشن میکند. خیر. کسی آنجا نیست. احتمالا خیالاتی شده است. چراغ را خاموش میکند و به خواب میرود. اما کسی بار دیگر لحاف را به طرف خود کش میکند، به نحوی که موریس مجبور میشود آن را محکم نگهدارد. از خود میپرسد «این چه حسابیست؟»