خط سرخ زنان افغانستان: صلح مشروط به پایمال نشدن حق ما

فرحناز فروتن سه ساله بود که طالبان به کابل رسید. سال 1996 بود. فروتن میگوید، «یادم میآید که روزی برفی بود، در دامن مادرم نشسته بودم، داخل مینیبوس، و او داشت گریه میکرد. نمیفهمیدم چرا گریه میکند.» این همان روزی بود که خانوادهاش پناهنده شدند.
برای نژادپرستنبودن، فقط آدمِ خوب بودن کافی نیست

من سفیدپوستم. بهعنوان یک شخصیتِ دانشگاهی و مشاور و نویسنده در موضوعِ هویتِ نژادیِ سفیدپوست و روابط نژادی، هرروز با بقیۀ سفیدپوستها دربارۀ معنای نژاد در زندگیمان صحبت میکنم. این دیالوگها انتقادی هستند، چون تقریبا به هر جا نگاه کنیم، نابرابریِ نژادی وجود دارد و نهادهای مختلف هم فوقالعاده تحت کنترل سفیدپوستان هستند. بیشترِ ما خودمان را نژادپرست نمیدانیم، ولی همچنان نژادپرستیمان را بازتولید میکنیم و در تبعیض نژادی زندگی میکنیم.
هاروکی موراکامی: پیش از رسیدن به نور، باید از تاریکی عبور کرد

یک روز قبل از ملاقات ما در منهتن، زنی هاروکی موراکامی را در پارک مرکزی نیویورک، جایی که او برای ورزش اواخر صبح خود میرفت، متوقف ساخت و پرسید: «ببخشید، آیا شما همان رماننویس معروف جاپانی نیستید؟» زن این سوال را به شکل عجیب و مبهمی پرسیده بود، اما موراکامی با همان شیوه معمولی و آرام خود به وی پاسخ داد: «من گفتم، نه، من فقط یک نویسنده هستم. اما باز هم، از آشنایی با شما خوشوقتم، و بعد با هم دست دادیم. وقتی مردم اینطوری مرا متوقف میکنند، احساس عجیبی میکنم، چون من فقط یک مرد معمولی هستم. من واقعا نمیفهمم چرا مردم میخواهند ملاقاتم کنند.»
چرا اینقدر به کتابهایی که نابود یا ناپدید شدهاند، علاقه داریم؟

برای کتاببازهایی مانند من، دانستن اینکه این آثار زمانی بودند و اینک نیستند دردآور است. ون استراتن مینویسد: «نقلقولی از پروست هست که میگوید، برای آزادکردن آن چشمۀ اندوه، آن حس خوب نشدنی، آن عذابها که راه عشق را میسازد… باید خطر یک امر ناممکن وجود داشته باشد». من نیز فکر میکنم این اشتیاق به کتابهای ازدسترفته نیز، مانند عشق به یک انسان دیگر، معمولاً از ناممکنیِ خواندنِ آن سرچشمه میگیرد».