عشق سمسا

سمسا نمیدانست کجاست یا چه باید بکند. تمام آنچه میدانست این بود که حالا آدمی به نام گریگور سمساست. و این را از کجا فهمیده بود؟ شاید وقتی خواب بود کسی آن را در گوشش زمزمه کرده بود. اما قبل از آنکه به گریگور سمسا مسخ شود، کی بود؟ یا چی بود؟
قضیهی غیب شدن فیل

وقتی که فیل از فیلخانه شهرمان غیب شد، قضیه را در روزنامه خواندم. آن روز صبح ساعت کوکیام مرا مثل همیشه در ساعت شش و سیزده دقیقه بیدار کرد. رفتم به آشپزخانه، برای خودم قهوه و نان برشته درست کردم، رادیو را روشن کردم، روزنامه را روی میز آشپزخانه پهن کردم و در حالی که آن میخواندم به خوردن نان و نوشیدن قهوهام ادامه دادم.
عشق سمسا
وقتی از خواب برخاست، فهمید که به گریگور سمسا مسخ شده است. همان طور به پشت روی تخت غلتیده بود و به سقف نگاه میکرد. مدتی طول کشید تا چشمهایش به نور ضعیف عادت کرد.