اتاق چهارم
تا جایی که بیاد دارم، اولین روزی بود بعد از چاشت میخوابیدم. نشود یک نظم فامیلی که پدرم به جای گذاشته برهم بخورد، آنوقت در آن دنیای بینظم من گم میشدم. گم شدنی که وسوسهام میکرد، وسوسه هر چیزی، اما نمیدانم چی. حتی اندکی تغییر برایم ترسناک بود. چهارمین گولی سردردی را بدون آب در […]