پرانتز‌ها

پسر، دوازده سیزده ساله بود. زخمِ روی انگشتِ اشاره‌ی دستِ راست را گذاشت کنارِ دهانش. بخارِ دهان برای لحظه‌ای سوزشِ زخم را کمتر می‌کرد. جلوی درِ نانوایی پاهاش در هم پیچید و دمپایی‌ها که از پاهاش بزرگتر بودند، تا خوردند.  روی پله‌های نانوایی نشست. دمپاییها را درست کرد. فال‌هایی را که روی دستش مانده‌ بودند، […]

پاییزِ آب‌پری

استکان چای تویِ نعلبکی نشست و صدایِ جیرینگِ خودش را تویِ قهوه‌خانه پخش کرد. پیرمرد چوبش را روی زمین فشار داد و بلند شد و گفت: «دستت درد نکنه سید احمد.» احمد به خودش آمد. بلند شد و گفت: «من کوچِکِ شما اَستم حاجیی.» دستهاش را همین‌طور تویِ هم چرخاند به هوایِ گرم شدن و […]

ماز

آقا مجتبی، فرچه­‌ی آخر را که به کفش­هاش کشید، بادی به غبغب انداخت و گفت من می‌گم بلند شید ببرمتون هایپر اِستار رو ببینید. پاشید حاضر شید. و بعد رو کرد به زنش و گفت شما هم حاضر شو ستاره جان. ستاره لیوانِ توی دستش را آب­کشی کرد و گفت چطور یهو؟ الان سر ظهره، […]