بندیهای خوب

امروز نزدیک به یک سال از آن اتفاق میگذرد و من طبق قولم آن ماجرا را حتی برای همسرم بازگو نکردهام، اینکه یک نفر را به گناه کسانی که نمیدانم و نمیشناسم، اعدام کردهاند…
بالاخره…

بچههه جان ندارد نفس بکشد. خیلی ریزه و بهدردنخور است. دوستش ندارم. باز بر میگردم کنار بخاری. من یک بچه ميخواستم که باهام بازی کند! این از داییناسورم هم جغلهتر است. نمیشود بوسش کرد. نمیشود بردش توی کوچه گلکوچیک بازی کند. اصلا زورش نمیرسد داییناسورش را بیاورد با داییناسور من جنگ کنند. دوستش ندارم. به درد نمیخورد. سر در نمیآورم چرا مامانم رفته این را به دنیا آورده. مینشینم کنار بخاری. ریزریز اشک میریزم. خاله سیما هوار میزند: سپهر! چته دوباره؟ بس کن این مسخرهبازی را!
کت اسکین ۳۱

مثلاً نشسته بود و از سر بیکاری فیلم طولانی و محو زودیاک را میدید ولی خیلی زودتر از انتظار ذهنش پرید سمت همان ماجرایی که هزار بار در این چند ماه اخیر دورهاش کرده بود. باز هم فکر کرد و آخر سر ماند با کلی علامت سوال و فیلمی که هیچ نفهمیده بود. دوباره فیلم را از اول گذاشت. چیزی ته دلش غر زد: ولش کن! و چیزی سر دلش با اخم غرید که: چرا ول کنم؟ کاری که بجز فکر کردن ندارم. همینه که هست!
دفاع در برابر حملهٔ دیوها

شاید چون خیلی چاق بودیم، یا شاید از بس زاد و ولد کرده بودیم توجهشان به ما جلب شده بود، به هر تقدیر اول از همه به شهر ما حمله کردند. عاشقمان شده بودند. گوشت تازه، چرب، هدف راحت، جنگ بیدردسر… آمدند و همانقدر که گشنهشان بود از ما تغذیه کردند. من یکی از دوستانم را در حملة اول دیوها از دست دادم. بعد از حملة اول، هرکسی در شهر حداقل یک نفر عزیز از دست داده بود. از کجا پیدایشان شد؟ کسی نمیدانست!
حاملگی

نوزده ماه شده بود. نوزده ماه آزگار که آبستن بود و بچه نمیآمد. بارش را بر شکم میکشید، بارش را بر گُرده میکشید و سنگین راه میرفت. چهار قدم نرفته به نفسه میافتاد و جهان با تمام بزرگی دور سرش میچرخید. این شده بود که دیگر زیاد تکان نمیخورد. مینشست و فکر میکرد. فکر میکرد به فرزندش که هنوز بعد از نوزده ماه نمیدانست بناست دختر باشد یا پسر.