مهمان‌های پسرخاله‌ی من

سلام… دیروز که مامانم داشته اتاق من رو جارو می‌کرده دیده که یه‌چیزِ سیاهی افتاده پشت کامپیوتر. آورد نشونم داد گفت، «ببین این چیه؟ نندازم دور بعداً بگی چیز مهمی بوده و چرا انداختی دور.» گرفتم ازش می‌بینم یه رَمِ دوربین ِکه افتاده بوده پشت میزِ کامپیوتر. اولش هرچی فکر کردم یادم نیومد که این […]

بچه

بچّه داشت نق می‌زد و مادرش هر کاری می‌کرد تا او را ساکت کند تیرش به سنگ می‌خورد. بچّه خوابش بود؛ گرما چنان کلافه‌اش کرده بود که نمی‌خوابید. لاستیکی‌اش را باز کرده بودند تا شاید بادی به پاهایش بخورد و خنک شود و خوابش ببرد. بچّه، لخت توی رخت خواب آبی ِتیره‌اش غلت می‌زد. بدن […]

از سَمت دست نخورده‌ی تخت

… از توی آینه‌ی میز توالت راه‌راه های روی روتختی رو دنبال می‌کنم تا می‌رسم روی دیوار و بعد خیره می‌شم به عکس عروسی‌مون که درست کوبیدیم بالای تخت خوابمون. نگاه می‌کنم به خودم که افتاد‌م توی بغل اون و هر دو داریم به دوربین می‌خندیدم. نگاه می‌کنم به دنباله‌ی لباس عروسم که از توی […]

بریز بخوریم

بخار که رفت، دایی‌قاسم گفت: «هرچه زودتر باید سمیّه رو شوهر بدم … بریز بخوریم.» محمدآقا هم استکانش را گذاشت کنار استکان دایی‌قاسم و گفت:«منم» ناصر بطری آبمعدنی را برداشت و استکان‌ها را کشید ‌سَمت خودش، بطری را خم کرد و دوباره استکان دایی‌قاسم و محمدآقا را پُر کرد و در بطری را بست. دایی‌قاسم حسابی زل […]