تو می‌گفتی خاطرات بی در و پیکر تر

چشم باز کردم دیدم توی این خانه‌ام. شش پنجره با چهار در، اما نگاهش می‌کردی بی‌در و پیکر به نظر می‌آمد. همه چیز همین بود. گفتی دوام بیاوریم که ساخته شویم، برای که و چه را نمی‌دانم، همه‌ی حرفت همین بود…

دست‌های پر از پولکی

سعی می‌کنم تندتر چسب‌ها را به سمت هم بکشم تا محکم‌تر بسته شود. لبان چروکش را با زبان تر می‌کند. کناره لب‌ها خشکی زده است. قول داده که پوسته‌ها را نکند اما هر بار قطره خونی روی لبش چسبیده. یادم باشد دنبال آ. د…