زنی که دهانش گم شد؛ گفتگویی با ماهرخ غلامحسینپور

معرفی کتاب آدمهایی که به آنها احساس رفاقت داریم خطرناک است. نگارنده این را از آن جهت مینویسد که هر لحظه به خودش میآید و میبیند دارد داستان را با صدایی که میشناسد میخواند، با احساسی که میداند ته قلب نویسنده است، با یادآوری رنجهایی که او برده و داستان را خلق کرده است. مدام باید مچ خود را در حالی بگیرد که سایه پررنگ رفاقت دارد سایه میاندازد روی دیدن ضعفهای احتمالی که هر اثری کم و زیاد دارد و باید دربارهاش نوشت آنچنان که باید نقطه قوتها را، درخشش قلم را دید. مجموعه داستان کوتاه «زنی که دهانش گم شد» سومین مجموعه داستانی «ماهرخ غلامحسین پور»، نویسنده ایرانی ساکن آمریکاست که به تازگی توسط نشر مروارید روانه بازار شده است.
آمیخته به بوی ادویهها؛ مجموعه داستانی که به آینده داستان کوتاه امیدوارمان میکند

ادبیات مهاجرت بعد از خروجم از ایران به دغدغه ذهنی برایم بدل شد. پیش از آن چندان در بندش نبودم. داستانهای اقلیمی اما همیشه جایشان برایم درست میانه دلم بود. اندوه و حسرتم از اینکه در میان همنسلانم قصهگویی نباشد که سالها بعد وقتی پا به سن گذاشتم برای نسل بعد، از دایره لغاتش، از […]
مهاجرت نام دیگر تنهایی است

من زن مهاجری هستم که ازدواج بهترین دوستانم را از راه دور به نظاره نشستم. بچه دار شدن و بالیدن فرزندشان را از دریچه دوربین و به مدد اسکایپ و تلگرام و واتس اپ و ویدئوکال دیدم. در ازدواج برادرم و به دنیا آمدن فرزندش هم به همین ترتیب حضور داشتم و امروز که پدرم سخت بیمار است تنها حسرت زندگی ام گرفتن دستهاش حتی برای لحظه ایست.
انسان مهاجر و زبانی که گم کرده

وقتی از طرف نبشت دعوت شدم تا از تجربهام به عنوان یک زن مهاجر، که سالهاست سر و کارش با نوشتن بوده، حرف بزنم، اولین چیزی که به ذهنم رسید درد از دست دادن زبان مادری بود. من این مطلب را در حالی مینویسم که هم پسر سه سالهام به جملههای فارسی من پاسخ انگلیسی میدهد و هم خودم از زبان مادریام کاملا محروم بوده ام. و اینها به خاطر مهاجرت اتفاق افتاده.
مهاجر خودخواسته، تبعیدی ناخواسته

در آستانه روز جهانی زن به سراغ یکی از زنان نویسنده رفتهام تا برایم از تجربه مهاجرت و رنج جدایی از زبان مادری در سرزمین تازه بنویسند.بیتا ملکوتی فارغ التحصیل رشتهٔ تئاتر (نمایشنامه نویسی) دانشکدهٔ هنر و معماری دانشگاه آزاد تهران است. فعالیت در مطبوعات ایران به عنوان منتقد تئاتر از سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴را در کارنامه دارد. از سال ۱۳۷۶ نوشتن شعر و داستان کوتاه را به صورت جدی آغاز کرده و در این سالها، داستانها و شعرهایش در مطبوعات و رسانههای ایران و خارج از ایران به چاپ رسیده است.
دغدغههای یک مادر شیفته ادبیات

من فرزندم را در غربت به دنیا آوردم. دور از خانواده و فامیل. خودم و همسرم باید به همه چیز رسیدگی میکردیم. شب قبل از زایمان و پیش از رفتن به بیمارستان اولین چیزی که در ساک بیمارستانم گذاشتم کتاب تازهای بود که بنا داشتم بخوانم. همسرم با چشمهای گرد شده گفت:« کتاب؟» خیلی حق به جانب و جدی گفتم: «آره دیگه، تا فردا قبل از عمل چیکار کنم تو بیمارستان؟»
کی گفت عشق در نگاه اول رخ نمیدهد؟
خانه بوی کهنگی و نا میداد. دیوارهای آجر قرمز و سنگفرش کف حیاط درندشت را گذراندند و رسیدند به تارمی چوبی جلوی ایوان که با چند پله از حیاط جدا میشد. ستونهای سنگی از دو طرف بالا رفته بودند، میرسیدند به سقفی که از جا به جاش، گچ و سیمان کنده شده بود و الوارهای […]
سیندرلا
چراغهای سالن خاموش میشوند. بعد از همهی این سالها هنوز در لحظه پیش از شروع فیلم پر از هیجانم. درست شبیه به یک لحظه پیش از سالِ تحویل. عرق کرده ، عینک ته استکانیام را روی بینی جابه جا میکنم. غمی موهوم ته دلم موج میزند. از ۱۵ سالگی بارها بیاجازهی زری خانم آمدهام سینما. […]
مادرم ماهمنیر را مجسمه کشت
ماهمنیر نباید مجسمه را میشکست. دیشب وقتی وارد خانه شدم دیدم آماده، منتظر ایستاده. مجسمه را گرفته بود بالای سرش. زل زده بود به من . با قدرت کلهی زن را کوبید به زمین. مجسمه روی سرامیکهای هال متلاشی شد. چهرهی خونین زن را دیدم که با چشمهای وق زده من را نگاه میکرد. مادر بلند بلند خندید.