حمیرا

خودرویِ حاجی و پسرش کم کم از راه می‌رسه، موتور هوندا با سرعت خیلی کم حرکت می‌کنه که در صورت رسیدن ماشین حاجی و پسرش همه چیز طبیعی به نظر برسه. راننده‌ی آریا هم مماس با موتورِ حسین و دوستش و با کمترین فاصله‌ی…

رِض تیغی

بعد از بوسیدن چشم‌های حمراء، رضا اون و به قفسِ تنهاییش برمی‌گردونه که از همه‌ی نرها و حتی از چشمِ مشتری‌هاش دور هست. بعد، چراغ‌ها رو خاموش می‌کنه و مثل هر شب قفس حمراء و بر‌میداره و با خودش به خونه می‌بره تا…

تأچ اَیاز

بچه‌ها و زنان فامیل گوش بزنگ و منتظر اطلاع رسانیِ قابله‌ی محلی هستند. آنها به محض شنیدن خبر، تولد نوزاد را به اطلاع سایرین می‌رسانند تا از افراد خانواده بوشلوق یا مژدگانی بگیرند. اگر نوزاد پسر باشد…

یَسنا

بیست و پنج، بیست و شش، بیست و هفت، بیست و هشت، بیست و نه، سی. عباس پشت درختی. یاشا بیا بیرون. اون بوته خیلی برای قدِ تو کوچکه. بیگم پشتِ در خانه‌ی طاها حسین پنهان شدی. آمنه تویِ طویله چه میکنی؟

جواد آقا

جدایِ از دلِ صافش و رفاقتِ نابِش با خسرو خان، نکته‌ای که باعث علاقه‌ی راوی به نوشتنِ خاطراتش در موردِ جواد آقا می‌شه، عشق خواهرِ حسن بی‌کلِّه به این پسر سفید و زاغ و بور هست…

آقا مَهدی

از بچه‌گی مشکلِ نفس تنگی داشت. اگر چه دیگه با این بیماری کنار اومده، اما بُروز و شدتِ حملاتِ آسمش همیشه یکجور نیست. یکبار که دکتر در مورد بیماریش با آقای ستوان صَلابت، بابایِ نظامی و قُلدرش صحبت می‌کرد…

مسعوده

از نظر دکتر دیگه نیازی به دستگاه تنفس مصنوعی نیست. با اینکه تنفسش همچنان غیر ملموس به نظر میاد اما دکتر میگه تنفس اِرادی است. چشماش هم واکنش نشون میدن. با کمی تأخیر بین چشم چپ و راست، هر دو با کُندی باز می‌شن…

زری ضرّاب

خانُم در دالانِ تاریکِ درازی که یک سرش به حیاطِ پشتی و سرِ دیگرش به اطاقِ سردی که در آن یخچال‌های بزرگی نگهداری می‌کردند وصل می‌شد، بر روی ویلچری که دختر عمویش برایش فرستاده بود، بی‌حرکت نشسته بود.

خسرو خان

جونِ خسرو خان براتون بگه، ایشون یدِ طولایی در خوابیدن به شکل قورباغه‌ای داره‌. از بچه‌‌‌گی موقع خوابیدن یه دستش زیر متکا و سرش و دست دیگه‌اش بغل و چفتِ مُتکّا در حالی که یک زانو به طرف شکم و زانوی دیگه‌اش صاف…