مارکُشها

پرویز سراش را تکانتکان داد، اما چیزی نگفت. هردو خم شدند و انتهای صخره را نگاه کردند. مردانِ روستا در آنپایین بیوقفه در جنبوجوش بودند. یکی مدام راه میرفت. یکی خم میشد و با دقت زیر صخره، درون غار را نگاه میکرد. یکی هم سرِ دو پا نشسته بود و نگاهش به هر طرف میدوید. دیگری دستهایش پر از سنگریزهها به نقطهی نامعلومی خیره شده بود. سلاح مردها سنگوچوبوکلوخوبیل بودند. در آنمیان فقط یکی تفنگ در دست داشت؛ طوری آن را گرفته بود که گمان نمیرفت هرگز استفادهی آن را بلد باشد.
شاید میخواهی بیدار شوی!

خود را جمع و راست میکنی. از این پهلو به آن پهلو میغلتی. پاهایت تَرقتَرق صدا کرده راست میشوند. دستهایت را از زیر لحاف بیرون میکنی. شاید قصد بیدارشدن را داری یا میخواهی خود را راحت بسازی و خسته شدهای در یکپهلو خوابیدن. از سرِ شب تا حالی بههمان پهلو خوابیدهای که هستی.
پرده

سر گرداندم و نگاه مجدد به بیرون انداختم. چیزی در ذهنم نرسید تا آناً پاسخ مادرخوانده را بدهم. باید بیشتر دقت میکردم. جاده خلوت بود، اما پیادهرو کمی شلوغ به نظر میرسید. یا که شلوغ نبود من اینطور میدیدم. از جایی که من نشسته بودم، تفاوت جنسیتی میان آدمها به دشواری قابل تشخیص بود؛ چون که هنوز خیلی دور بودند. اما وقتی که نزدیک میرسیدند، و در حین عبور از جلو خانهی ما، مردها از کلاههایشان شناسایی میشدند و زنها از رنگ چادرهای کوچکشان که روی سر داشتند.