آیا فلسفهٔ عمومی سودمند است؟

به تازگی، زمزمههایی راجع به نوعی «فرار بزرگ» به گوش میرسد که از آن با نام «فلسفهٔ عمومی» یاد میکنند. فلسفه عمومی در واقع، به نوعی، فلسفهٔ پاپ را شامل میشود که میتوان نمونههای آن را در کتابهایی چون لوجیکمیکس (Logicomix)، دنیای سوفی و ماتریکس و فلسفه نیز یافت. فلسفهٔ پاپ، که همتایانی چون فیزیک پاپ، تاریخ پاپ و روانشناسی پاپ دارد، اشکال و مفاهیم فلسفی را به نحوی قابل فهم نمایش میدهد. ژانر پاپ عموما به افراد غیر متخصص اطلاعات میدهد. اما آیا فلسفه عمومی چیز خوبی است؟
آیا تهدید کرونا میتواند ما را به انسانهای بهتری تبدیل کند؟

واکنش ما به ویروس کرونا چگونه باید باشد؟ چهطور میتوانیم از این فرصتِ هولناک برای تحولِ خودمان استفاده کنیم؟ یک رویکرد این است که بهقولِ بوداشناسان، «شش کمالِ اخلاقی» را در خود بپرورانیم. اینها صفاتِ شخصیتی یا عاداتِ ذهنی هستند که خودمان و دیگران را بهرهمند کرده و قادرمان میسازند تا اخلاقیاتِ بهتری داشته باشیم و واکنشِ معقولتری از خود بروز دهیم و درقبالِ اطرافیانمان پذیرشِ بیشتری نشان دهیم.
ادبیات برای چیست؟

هر چه بیشتر کارهای نویسندگان را بخوانیم، بهتر میتوانیم به سوی شناخت از ذهن و خودمان، رشد کنیم. هر یک از نویسندگان بزرگ، بسان جستجوگر ماهری است که گوشههای رمز آلود وجود را آشکار میکنند. بعضی از این مکتشفین قارهها را کشف میکنند، بعضی دیگرشان تمام عمر خود را صرف طرح انداختن یکی دو جزیره کوچک میکنند. و بعضی فقط به رودخانه یک وادی یا خلیج کوچکی اکتفا میکنند. به دلیل درست کردن نارساییها و جهالتمان، همه شان شایستهی گرامی داشتن هستند، ورنه ما به تنهایی در خم و پیچ این جهان گم می شدیم.
آیا آدمها بهراستی قادر به درک هم هستند؟

آیا آدمها همدیگر را میفهمند؟ این سوالْ خیلی کلیست، اما ارزشِ پرسیدن دارد. پاسخ به این پرسش، نیازمند اطلاعاتی مهم و آگاهی به واقعیاتی عمیق است. مولفان و متفکرانِ معاصر، ارزشِ تلفیقِ علم و فلسفه را بهنحو احسن درک نکردهاند، اما روانشناسانِ بزرگ قرن بیستم (و بسیاری از فلاسفۀ بزرگِ قبل از آنها) اهمیت آن را درک کرده بودند. آثارِ آنهاست که اعماقِ ناشناختۀ بشریت را روشنتر کرده است.
حقیقت فقط به معنای واقعیت نیست

گویا دنیا هر از چند گاهی، ماموریتی تازه را به فلسفه محول میکند. الان هم یکی از آن دفعات است. بالاخره، واژهای بزرگ و انتزاعی مثل «حقیقت» در متن یک بحران فرهنگی قرار گرفت و میتوان از فیلسوفان خواست تا آن را تفسیر کنند. اما شاید کاری از فلاسفه برنیاید، چون مسئلۀ حقیقت برای فلاسفه، با کاربردِ تحریفآمیزِ آن برای عدهای از مردمِ دنیا فرق دارد. تحریفِ حقیقت توسط مردم را نمیتوان بلافاصله با یک تئوری جدید فیصله داد.
«آرمانشهر» ایدهٔ خطرناکی است: باید به دنبال «واقعشهر» بود

آرمانشهر یا یوتوپیا، چشماندازی آرمانی از یک جامعۀ کامل است، و آرمانشهرگرایی هم یعنی عملکردن به این آرمان. مشکل هم از همینجا شروع میشود. سال 1516، توماس مور [سیاستمدار انگلیسی] کتابی موسوم به یوتوپیا منتشر کرد و برای ابداعِ این اسم هم دلیل خوبی داشت. یوتوپیا در لغت یعنی «ناکجاآباد،» چون وقتی آدمهایی که خودشان کامل نیستند، دنبالِ کمالجوییِ شخصی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی میروند، درعمل شکست میخورند. برای همین نقطۀ مقابلِ یوتوپیا را دیستوپیا یا ویرانشهر مینامند.
گاندی چونان فیلسوف

آیا مهاتما گاندی یک فیلسوف بود؟ خودش که چنین نمیدانست. اما من میخواهم نشان بدهم که او الگویی در باریک اندیشی فلسفی در حوزهٔ خودش؛ عدم خشونت و طرز تفکرش در باب نوعی حیاتی از آزادی بود. گاندی سرتاسر شگفتی است؛ در دفاع از عقاید خاص اخلاقی خود وقتی قواعد عام ـ عرف ـ راهگشا نیستند، نگاهِ باز و پذیرای او به سایر فرهنگها و پاسخ بارز او به انتقادگرایی که به سرعت مقبول افتاد و بدون اینکه دچار تحریف شود، مروج شد و برای بازاندیشی عقایدی که در نوع خود رادیکال بودند استفاده شد.
آیا فیلسوفبودن نبوغ خاصی میخواهد؟

بیرون از محیط دانشگاه اگر به مردم بگویید که میخواهید فیلسوف شوید، تعجب میکنند؟ من خودم بارها و بارها این سوال را شنیدهام که: «به چهدردی میخورد؟» من شبیه آدمهای جنتلمن و باهوش و باعرضه هستم ـــ چرا باید دنبال کاری بروم که مرا پولدار نمیکند و تاثیر چندان مثبتی هم در این دنیا نخواهد داشت.
پیش از این که با دیگران باشی، بیاموز با خودت تنها باشی

آرنت به ما گوشزد میکند که اگر آن ظرفیت تنهایی خویش را از دست دهیم؛ همان قابلیت تنها بودن با خویش را، پس قدرت اندیشدن را نیز از کف خواهیم داد. این خطر که خود را در ازدحام و هیاهوی جمعیت گم کنیم و خویشتن را مهجور یابیم وجود دارد.
همه میدانیم که میمیریم؛ پس چرا باور نمیکنیم؟

در رمان کوتاه «مرگ ایوان ایلیچ» (۱۸۸۶)، لئو تولستوی مردی را ترسیم میکند که وقتی پی میبرد که در حال مرگ است، شوکه میشود. گرچه همه ما به سادگی حس ناخوشایند یک بیماری علاجناپذیر را میتوانیم درک کنیم، اما چگونه امکان دارد که شخصیت داستانی تولستوی فقط پس از آنکه درمییابد بیماریاش او را خواهد کشت، واقعیت اجتنابناپذیر مرگ را کشف میکند؟ این وضعیت ایوان ایلیچ است و بیماری او نه تنها برای او باورناپذیر است، بلکه حتی از درک کامل آن هم عاجز است
چرا سیمون دوبووار اعتقادی به «زن قوی» نداشت؟

سیمون دوبووار در کتاب «جنس دوم» (۱۹۴۹) میگوید در جامعهای که شالوده نگاه حاکم نسبت به زنان «مشتی افسانهٔ ضد و نقیض» است، این قشر در جایگاه ضعیفی قرار دارند. او معتقد است که در چنین جوامعی، زنان به جای اینكه ترغیب شوند که رویاهای خود و برنامه های معناداری برای زندگی دنبال کنند، نگاه حاکم – چه در ادبیات و تاریخ و چه در علوم تجربی و روانکاوی – این باور را به زن میدهد که زن بودن یعنی خود را وقف دیگران، بخصوص مردان، کردن.
بازتاب امروزی فلسفهی سیاسی سیمون دوبووار

سیمون دوبووار را بیشتر با این نقل قول میشناسند: «هیچ کسی زن به دنیا نمیآید بلکه زن میشود.» و این سخن دوبووار صورتبندی فشردهی از فلسفه و کارنامهی سیاسی او به حساب میآید. این دیدگاه سیمون دوبووار برخاسته از موضع فلسفی او در ارتباط به «وجود انسان» است، نظریهای که میگوید انسان هیچ ماهیت ثابتی ندارد.