بشر
یک گیلاس نوشیدنی جلو او، یک فنجان اسپرسو جلو رضا، یک بشقاب میوه تزیین شده در وسط میز. یک طرف میز میترا و طرف دیگر رضا. رو به روی هم. دور از همهمه کافه! میترا در چشم رضا نگریست و گفت: رضا یک چیزی میخوام بهت بگم. امیدوارم که ناراحتت نکنم. رضا دستش را روی دست میترا گذاشت. برقی در نینی چشمان میترا درخشید.
نان و عشق
آناهیتا از در خانه بیرون میآید. موهای بلند که تا گودی کمرش میرسد در پرتو خورشید میدرخشند و صورت کشیده واستخوانیاش را از دو سو دربرگرفتهاند. پیراهن حریر گل بهی که تا بالای زانوانش میرسد انگار با اندامش سرجنگ دارد. مغرور، زیبا و بی اعتنا در انتظار تاکسی به خم خیابان چشم دوخته. زن پدرش چاق و خپله با پیراهن ساتن آهاردار بلند و چادر کرم براق کنارش ایستاده. یک تاکسی نارنجی جلو آنها میایستد تا آنها را سوار کند. تاکسی که زوزه کشان دور میشود از خم کوچه بیرون میآیم. با کریم شل چشم در چشم میشوم.
اشرف نمیآید
صدای به هم خوردن در حیاط پیرمرد را از جا پراند. پسربچه به ایوان دوید و از آنجا به حیاط سرک کشید. باد لنگههای در حیاط را به هم میزد. پیرمرد گوش تیز کرد و نرمه دماغش را که زردی میزد خاراند. “هیچوقت سابقه نداشته اشرف انقد دیر کنه. با امروز سه روزه که خانه […]
کلاغها
گرمای شعله قرص الکل جامد حریف برفهای فشرده داخل یغلاوی نمیشد. مهرداد بالاسر یغلاوی ایستاده بود، این پا و آن پا میکرد. امیر تا خرخره تو کیسهخواب چپیده بود و سیگار دود میکرد. ته یغلاوی کمی آب جمع شد. مهرداد آب را به آفتابه خالی کرد و از سنگر بیرون دوید. عباس داشت با فشنگی […]
شبانه
آتش یکهو زبانه کشید، پتپت کرد و خاموش شد. مرد سیگارفروش یقه ژاکتش را کیپ کرد. دستوپایش را تکان داد تا کمی گرم شود. از جلو مغازه میوهفروشی یک جعبه میوه چوبی خالی آورد، آن را خرد کرد و روی زغالهای نیمسوز توی پیت حلبی انداخت. زیر چشمی به زن که خودش را توی چادر […]
کافهای در همان حوالی
مردکه من را درگوشه تاکسی مچاله کرده بود. از بازویش هل دادم و گفتم: آقا! درست بشینید. از رسالت تا این جا خودشو انداخته رو من! مردکه گفت: – هوی ی ی چته! انگار تاکسیه خریده. تو که سختته دربست سوار شو.