عکس رخ یار
یک پیاله گرد بود. پیاله مقدسی که ناگهان از دل تاریخ بیرون آمده بود و میخواست سرنوشت من و باقی مجردهای فامیل را رقم بزند. میگفتند صاحب آن نجفقلی خان، پدربزرگ مادرم بوده که بعد از فوت مادر بزرگ مادرم دیگر ازدواج نکرد و تا آخر عمر طولانیاش تنهای تنها در خانه درندشتش در پایین […]
خواست خدا
دو مرد حتی وانمود نمیکردند که این همکاری از سر عشق یا دوستی یا افکار تجملی از این دست است. چون آنها همدیگر را توی زندان پیدا کرده بودند. در چنین رابطهای که هر کدام در آن دنبال نفع شخصی خودش بود، منشور اخلاقی چیز اضافهای به نظر میرسید.
باکِرگی
همخانهام میپرسید که چرا دوست پسر ندارم. یک بعدازظهر روز تعطیل بود و من و نینا بعد از تماشای فیلم پلهای مدیسون، داشتیم درباره عشق و عاشقی و تفاوت امروز با گذشتهها حرف میزدیم. در جواب سوالش گفتم: «چون که درسها تمام وقتم رو میگیرن.» امیدوار بودم که با این جواب سرسری، قانع بشود و […]