تکت لاتری
مردهای مندرسپوشی که روبروی مغازه جمع شده بودند تا پخش زنده اعلام نتایج قرعهکشی را روی تلویزیون بزرگ داخل ویترین تماشا کنند، کمی جابجا شدند و شیربهادر موچی روی پیادهرو غلطید و زیر نگاه متعجب تماشاچیان صورتش به لجن یخزده خیابان چسپید.
قضیهی بمب اتم

چهار سال پیش، چند هفته قبل از این که پسرمان، لیو، به دنیا بیاید، دو مسئله عمیق فلسفی ذهنمان را به خود مشغول کرده بود. مسئله اول، اینکه آیا شبیه مادرش خواهد بود یا پدرش، به سرعت حل شد و تردیدی باقی نگذاشت: نوزاد خوشگل بود. و یا طوری که همسر عزیزم به درستی اشاره کرد، «تنها چیزی که بچه از تو به ارث برده موهای کمرش است.»
جنایتکار
صبح، به محض آنکه چشمانم را باز میکنم، برای اولین بار احساس جنایتکار بودن میکنم. شبیه حس مادرهایی که نوزاد خود را حمام دادهاند، با مهربانی کلهشان را نوازش کردهاند و بعد آن را زیر آب فرو بردهاند و آنقدر نگهداشتهاند تا آنکه حبابی دیگر روی سطح آب پدید نیامده. بلند میشوم. به اتاق دخترها […]
آخرین شب جهان
«خواب. خواب دیدم که همه چیز به پایان خواهد رسید. صدایی به من این را گفت؛ جزییات صدا یادم نیست، اما میدانم یک صدا بود و به من گفت که همه چیز در اینجا، روی زمین، متوقف خواهد شد. صبحش که بیدار شدم، زیاد در موردش فکر نکردم، اما بعد رفتم سرکار و تمام روز آن حسش با من بود. دیدم اِستان ویلیس دارد وسط روز دارد از پنجره به بیرون نگاه میکند به شوخی گفتم یک پنی میدهم که بگویی به چی داری فکر میکنی
خائن

ما دو نوجوان شرور بودیم با دو کلاشینکف روسی کاملا نو که قطعات فلزی سیاهشان هنوز از گریس کمپانی سازنده آن چرب بود و قنداقهای لشم آن زیر نور برق میزد. دسته آبنوسی پشت ماشه گویی برای دستهای من ساخته بودند، به راحتی سه انگشتم دور آن میپیچید، شصتم در فرورفتگی بالای قنداق جا میگرفت […]
قضیهی غیب شدن فیل

وقتی که فیل از فیلخانه شهرمان غیب شد، قضیه را در روزنامه خواندم. آن روز صبح ساعت کوکیام مرا مثل همیشه در ساعت شش و سیزده دقیقه بیدار کرد. رفتم به آشپزخانه، برای خودم قهوه و نان برشته درست کردم، رادیو را روشن کردم، روزنامه را روی میز آشپزخانه پهن کردم و در حالی که آن میخواندم به خوردن نان و نوشیدن قهوهام ادامه دادم.
معمای شبیخون قندهار
جورج در حال تراشیدن ریشش است که شبحی در آینه ظاهر میشود. به سرعت دور میخورد و این کارش باعث میشود که آرنجش بخورد به گیلاس حاوی خمیردندان و مسواکش و همه چیز داخل دستشور پخش شود. هیچر در درگاه تشناب دست به کمر ایستاده و میخندد. «ترسیدی؟» «شِت! اینجا چی میکنی؟» «خودت خواستی بیایم.» […]
پوزشخواه ~
در ذهن تو، یک زن بیناف یک فرشته است. برای من، چنان زنی، «حوا» است؛ اولین زن. او نه از شکم زنی دیگر، بلکه از هوسی آنی متولد شد؛ هوس آفریدگار. از بطن او بود، از بطن آن زن بیناف، که اولین بندناف شکل گرفت و اگر قصههای انجیل را باور کنم، بندنافهای زیاد در بطن حوا شکل گرفت که در انتهای هرکدام از آنها مرد و زنی کوچک چسپیده بودند.
اپولو

چیزی که من دوست داشتم، کنگفو بود. فیلم «خشم اژدها» را آنقدر تماشا کرده بودم که خط به خط دیالوگ آن را از بر بودم و چقدر آرزو داشتم که یک روز صبح از خواب برخیزم و به بروس لی تبدیل شده باشم. همیشه در حال مشت و لگد زدن در هوا به دشمنان خیالیام بودم که خانواده خیالیام را کشته بوده بودند.
فراموشخانه
سنجر با خود اندیشید ممکن است واقعا رویا باشد. از چوکی برخاست و کتش را درآورد. پشت کتش شکافته شده بود. پهلوی پیراهنش هم پاره بود. پیراهنش را که بالا زد، دید که پهلویش کبود شده است. انگار ضربه محکمی خورده بود. چیزی یادش نمیآمد. قسمت کبود شده مورمور میکرد، حسی شبیه راه رفتن خیلی از مورچهها روی پوست، اما دردی نداشت. فکر کرد این هم دلیل دیگری که شاید خواب میبیند.
خون آمریکایی

گلعلم اصرار میکرد که خون امریکاییها سبز است. میگفت برادرش به او جسد یک سرباز امریکایی را که کشته بود، نشان داده و او، یعنی گلعلم، به چشمهای خودش دیده بود که خونش سبز بوده. «کل جانش غرق در خون سبز بود. رویش، سینهاش، دستهایش، کل کالایش، سبز شده بود. بخدا اگه دروغ بگویم!» ولی ما میدانستیم که گلعلم بعضی وقتها دروغ میگفت.
تخممرغ نذری
وقتی اومورو یک دهکده کوچک بود، مردم آب و جاروش میکردند و تمیز نگهش میداشتند. اما حالا تبدیل شده بود به یک بندر شلوغ، مزدحم کثیف دَرَندَشت. و بعد آبله آمد. مردم ایبو از هیچ مرض دیگری اندازه کیتیکپا نمیترسند. آنها آبله را یک نیروی شیطانی میدانند و به همین دلیل وقتی کسی از آبله میمیرد، کسی سوگواری نمیکند مبادا آن روح شیطانی آزرده شود.