بیبیسی میخواهد با تقسیم زبان مخاطبانش به آنها نزدیک شود؟

صورت سادهی مسئله این است که دو گروه عمده اجتماعی در افغانستان بر سر این موضوع رو در روی هم قرار گرفته و هر کدام دلایل خود را دارند. حتی یک روزنامهنگار تازهکار نیز در چنین شرایطی میداند که منطق و اخلاق و معیارهای حرفهای روزنامهنگاری حکم میکند که پیوستن او به یکی از دو گروه ناقض بیطرفی حرفهای او خواهد بود و روزنامهنگار باید تمام تلاش خود را به خرج دهد که طرفدار یا مخالف هیچیک از دو گروه جلوه نکند.
نقاشی

طرف خوشگل است. خوشگلتر از نقاشیهایش. چون خوشگل بودن صفتیست که همیشه با اوست. در حالیکه، نقاشی عملیست که او وقتی خواب نیست، یا غذا نمیخورد، انجام میدهد؛ و یا وقتی با مردهایی که تو نمیشناسی، روی تختت، لابلای ملافههایت، نمیخوابد. اصلا فرض بگیریم، طرف مقابل ملافههای خودش را آورده. اما تو مردهایی را که با آنها میخوابد، میشناسی. نه، نمیگویم کی هستند. اما چند تا از آنها را خیلی خوب میشناسی.
تخیلات
ناگهان، احساس میکند که کسی پایین تخت لحاف را میکشد. بیدار میشود. چه میتواند باشد؟ آیا گربهای در اتاق است؟ یا سگ؟ با چشمانی خوابآلود، چراغ کنار تخت را روشن میکند. خیر. کسی آنجا نیست. احتمالا خیالاتی شده است. چراغ را خاموش میکند و به خواب میرود. اما کسی بار دیگر لحاف را به طرف خود کش میکند، به نحوی که موریس مجبور میشود آن را محکم نگهدارد. از خود میپرسد «این چه حسابیست؟»
مارخور

مردم میگفتند پنج روز بعد از بمباران او را کنار جسد بیتنبان ملای مسجد و مردی لاغر یافته بودند که همانطور زانو به بغل مرده بود. کسی هرگز نفهمید آن مرد کی بود. او را هم همراه ملا در قبرستان قریه دفن کردند. اما نورالدین را که هنوز نفس میکشید، به صحن مسجد برده بودند و برایش آب و غذا داده و تیمارش کرده بودند. هر کس تکهای از لباسش را برای تبرک یافتن پاره کرده بود و چند روز بعد، وقتی نورالدین روی تشکی در صحن مسجد به خود آمد، زیر پتویی نازک کاملا لخت بود. طبیعیست که در این میان واسکتش همراه با پولهای حمامی نصیب کدام آدم طالعمندی شده بود و نورالدین هم هرگز از آن پول به کسی نگفت. بخصوص اینکه مردم یکی یکی پیش میآمدند و دست او را میگرفتند و به سر خود میکشیدند و برایش پول میگذاشتند.
پیرمردی فرتوت با بالهایی بسیاربزرگ

روز بعد همه میدانستند که یک فرشته واقعی در خانه پلایو زندانیست. برخلاف دستور زن خردمند همسایه که باور داشت همه فرشتهها بازماندگان فراری یک توطئه آسمانی بودند، هیچ کس دل و جرات آن را نداشت که با چماقی به سر فرشته بکوبد و بکشدش. پلایو تمام بعد از ظهر با باتوم نگهبانیاش از آشپزخانه مراقب فرشته بود و شب، قبل از آنکه بخوابد، او را از میان گل و لای بیرون کشید و داخل مرغدانی سیمی همراه ماکیانها قفلش کرد.
دروغستان | از مجموعهی «ناگهان، ضربهای به در» نوشتهی اتگار کرت
همه چیز با یک رویا شروع شد. خوابی کوتاه و پراکنده درباره مادرش که مرده بود. در خوابش هر دو روی یک حصیر در فضایی سفید و تمیز، که نه آغازش پیدا بود و نه پایانش، نشسته بودند. کنار آنها، در آن فضای لایتناهی سفید یک ماشین آدامس بود که بالای سرش یک حباب شیشهای بزرگ پر از آدامسهای توپی رنگارنگ داشت. از آن ماشینهای قدیمی که یک سکه توش میانداختی و دستهاش را میچرخاندی و یک آدامس بیرون میافتاد. و در این خواب، مادر رابی به او گفت که جهان آخرت دارد کلافهاش میکند. چون هر چند مردم خیلی خوبی اطرافش هستند اما سیگار نیست و نه فقط سیگار، که قهوه هم ندارند، رادیو هم نیست. اصلا هیچی نیست.
زیر آفتاب داغ
آفتاب به شدت بر دشت میتابید و بیتابی طیبآغا لحظه به لحظه بیشتر میشد، نه به خاطر گرمی، بلکه به این دلیل که همین چند دقیقه پیش سوالی را که باید از ذاکرخان بمبساز میپرسید، فراموش کرده بود. ذاکرخان خم شده و نیم تنهاش را داخل صندوق عقب موتر فرو کرده بود. طیبآغا از خود برای دهمین بار در چند دقیقه گذشته پرسید: چی بود میخواستم پرسان کنم؟
زیپ
همه چیز با بوسه آغاز شد. تقریبا همه چیز با بوسه آغاز میشود. الا و تسیکی لخت توی رختخواب بودند و زبانشان توی دهان همدیگر بود که ناگهان الا احساس کرد شیء تیزی دهانش را برید. فوری سرش را عقب برد. تسیکی پرسید: «اذیتت کردم؟» و وقتی الا سرش را تکان داد که یعنی نه، گفت: «داره از لبت خون میاد.» و واقعا هم از لب الا خون میآمد.
آواز بزها

مادرم را دیده بودند که گُه به خورد من میدهد. یک هفته تمام مدفوع را با برنج یا کچالوی جوشداده گَد میکرد و به خوردم میداد. من کودک مریض سهسالهای بودم. پدرم تهدیدش کرد که طلاقش میدهد اما مادرم اعتنایی نداشت. قلبش مثل سنگ سخت شده بود. مادرم هیچوقت مرا به خاطر کاری که کرده بودم، نبخشید و من نیز هرگز او را به خاطر ظلمی که به من کرد، نخواهم بخشید.
پس از مرگ
«قصهی عامیانهای است که میگوید روح هر انسان تمام رازهای زندگی و مرگ و کائنات را میداند. اما لحظاتی قبل از تولد فرشتهای انگشت خود را روی لبهای نوزاد میگذارد و میگوید: هیسس!» هریس نوک انگشتش را روی گودی زیردماغش را میگذارد. «میگویند این جای انگشت همان فرشته است. هر انسانی یکی دارد.»
خرابکار

آقای چیو و نوعروسش در حال خوردن ناهارشان در میدان روبروی ایستگاه قطار موجی بودند. روی میز آنها دو بوتل نوشیدنی بود که کف قهوهای رنگی از آن بیرون میآمد و دو جعبه کاغذی حاوی برنج، با خیار تفداده و گوشت خوک. آقای چیو به همسرش گفت: «بخوریم!» و انتهای به هم چسپیده نیهای غذاخوری خود را شکست، با آنها تکهای از گوشت لعابدار خوک را برداشت و به دهانش گذاشت. وقتی میجوید، روی چانهاش چروکهای ریزی تشکیل میشد. سمت راستش میز دیگری بود که دو مامور پلیس ایستگاه قطار آن را اشغال کرده و در حال نوشیدن چای و خندیدن بودند. ظاهراً مامور درشتاندام میانسال برای همکار جوانترش که قدبلند بود و اندامی ورزیده داشت، جوکی تعریف کرد. آنها گهگاهی نگاهی به میز آقای چیو میانداختند.
یک مرگ
جیم تروسدیل کلبهای در غرب مزرعه لمیزرع پدرش داشت و همانجا بود که کلانتر بارکلی و چند نفر از اهالی که سمت معاون کلانتر را داشتند، او را یافتند. تروسدیل با با بالاپوشی کثیف به تن، روی یکی از چوکیها، کنار بخاری خاموش نشسته بود و داشت یک شماره قدیمی روزنامه بلک هیلز پایونیرز را زیر نور چراغ هریکین میخواند؛ در هرحال، نگاهش به روزنامه بود.