فالبین
در آن بعد از ظهر دوشنبه سیزده جدی ۱۳۷۲ که شبح مرگ در هیکلهای بیشمار میتوانست ظاهر شود، پدری با دخترش میبایست چهار کیلومتر را طی کنند؛ از رو به روی پوستهای که در حقیقت اتراقگاه موقتی یکی از نیروهای درگیر آن روزهای کابل بود، بگذرند و جادهای متروکی را که طی سه روز گذشته […]
سفر
مأمور بکس اسناد و اوراقی را که به نظرش بیاهمیتترین چیز در این کرهی خاکی بود، با بیمیلیای که ویژه مردانِ میانسال، تنها و بیخانواده است، وارسی کرد و به موبایلش خیره شد. ساعت ربع کم ده را نشان میداد. صدایی در گوشش طنین انداخت: «برای رسیدن به موقع باید زودتر حرکت کنیم.»