دارارارام!

یک روز که جنگ به پایان رسیده بود و پدرم دوباره میتوانست هرجا که دوست داشت برود، به او گفتم که میشود من را هم سوار دوچرخهاش کند و با خودش ببرد. پرسید: «کجا آن وقت؟» و من گفتم:« دریا.» میخواستم ببینم تصوراتم تا چه حد واقعیت داشتند. پدرم طبق وعدهای که آن روز به من داد، شنبهی دوهفته بعدش دوچرخهاش را از انبار بیرون آورد و صندلی مخصوص بچه را روی ترکش گذاشت.
دارارارام!
تا قبل از شش سالگی، حتی با این وجود که در اسخیدام، شهری که در فاصلهی بیست سی کیلومتری از دریا بود، زندگی میکردیم به خاطر جنگ هنوز دریا راندیده بودم؛ هرچند که تصاویر و عکس هایی از دریا دیده بودم و پدرم هم در موردش زیاد حرف زده بود اما این ها راضیم نمیکرد و مدام به دریا فکر میکردم. ساعت های طولانی به پهنای امواج، مرغان دریایی و ابرهای بالای دریا فکر میکردم و طوری دقیق تصورشان میکردم که حتی میتوانستم خط افق را هم در ذهنم به خوبی مجسم کنم. یک تصویر کامل از دریا در ذهنم ساخته بودم و مطمئن بودم که آن تصویر واقعی بود.
به جای رویا، خواب را به من هدیه کن
چشمانم را میبندم و سعی میکنم به بوی عطرش فکر کنم. بوی آدمها همیشه یکی از مهمترین دلایل من برای دوست داشتن یا نداشتن آدمها بودهاند. بی آنکه بخواهم، عطر آدمها احساساتم را نسبت به آنها تحت تاثیر قرار میدهند. انگار مهمترین چیزی هر آدمی، قبل از چشمها و صدایش، عطرش است. عطر تنش یا عطری که به خودش میزند، خلاصهای از آن آدم است برای من.
دانشگاه
چشمانم میسوزند. انگار دود سیگار با هرپکی که میزنم، به جای ریه، وارد چشمانم میشود. پک هایم را تندتر میکنم و آب از چشمانم میریزد. سیگارم را هنوز به ته نرسیده، زیرپایم له میکنم و به طرف در ورودی میروم. چند سرفهی پشت سرهم میکنم تا کمی از بوی سیگار دهانم کمشود. گلو و […]
درد را نکشیدم
چشمانم دارند میسوزند. انگار چیزی دارد گلویم را خراش میدهد. سردردِ خفیفی دارم که مثل یک دست نامرئی دارد جمجمهام را آرامآرام فشار میدهد. دلم میخواهد محکم سرفه کنم تا هر چیزی که دارد در سرم سنگینی میکند، از دهانم بیرون بریزد و من یک نفس راحت بکشم. بوی غبار و دود، هنوز برایم عادی […]
دوباره بگو
سیگارش را تندتند دود میکرد. هر پکی که میزد، چشمانش پر میشدند از عذاب وجدان و پک بعدی را تندتر میزد که این لعنتی هرچه زودتر تمام شود. او، همه چیز را به خاطر آخرش میخواست. غذایش را تندتند میخورد که تمام شود. سرِ کار میرفت که برگردد. میخوابید که بیدار شود. انگار تمام چیزهای […]