انتظار

صندلی عقب ماشین، کنار پنجره نشسته بودم. چیزی نمانده بود که به ایستگاه راهآهن برسم. به خودم دلخوشی میدادم که طولی نمیکشد و دوباره برمیگردم. باران میبارید. هوا هنوز روشن نشده بود. شهر خلوت، آرام و دلگیر…
ادبیات، جامعه، سیاست

صندلی عقب ماشین، کنار پنجره نشسته بودم. چیزی نمانده بود که به ایستگاه راهآهن برسم. به خودم دلخوشی میدادم که طولی نمیکشد و دوباره برمیگردم. باران میبارید. هوا هنوز روشن نشده بود. شهر خلوت، آرام و دلگیر…