مهاجرت نام دیگر تنهایی است

من زن مهاجری هستم که ازدواج بهترین دوستانم را از راه دور به نظاره نشستم. بچه دار شدن و بالیدن فرزندشان را از دریچه دوربین و به مدد اسکایپ و تلگرام و واتس اپ و ویدئوکال دیدم. در ازدواج برادرم و به دنیا آمدن فرزندش هم به همین ترتیب حضور داشتم و امروز که پدرم سخت بیمار است تنها حسرت زندگی ام گرفتن دستهاش حتی برای لحظه ایست.
انسان مهاجر و زبانی که گم کرده

وقتی از طرف نبشت دعوت شدم تا از تجربهام به عنوان یک زن مهاجر، که سالهاست سر و کارش با نوشتن بوده، حرف بزنم، اولین چیزی که به ذهنم رسید درد از دست دادن زبان مادری بود. من این مطلب را در حالی مینویسم که هم پسر سه سالهام به جملههای فارسی من پاسخ انگلیسی میدهد و هم خودم از زبان مادریام کاملا محروم بوده ام. و اینها به خاطر مهاجرت اتفاق افتاده.
مهاجر خودخواسته، تبعیدی ناخواسته

در آستانه روز جهانی زن به سراغ یکی از زنان نویسنده رفتهام تا برایم از تجربه مهاجرت و رنج جدایی از زبان مادری در سرزمین تازه بنویسند.بیتا ملکوتی فارغ التحصیل رشتهٔ تئاتر (نمایشنامه نویسی) دانشکدهٔ هنر و معماری دانشگاه آزاد تهران است. فعالیت در مطبوعات ایران به عنوان منتقد تئاتر از سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴را در کارنامه دارد. از سال ۱۳۷۶ نوشتن شعر و داستان کوتاه را به صورت جدی آغاز کرده و در این سالها، داستانها و شعرهایش در مطبوعات و رسانههای ایران و خارج از ایران به چاپ رسیده است.