سایه
ساعتی از غروب گذشته و سیاهیِ شب درخشش ماه را نمایانتر ساخته بود و نسیم سرد پاییزی، هر ازگاهی برگهای خشک درختان را به رقص درمیآورد. وقتی پا به کوچهی تنگی گذاشتم که تاکهای انگور از لبهی دیوارهای خانههایش به درون کوچه سرک کشیده بودند، صدای گامهایی از پشت سر دلهرهای را در دلم نشاند. […]