نفوس بد نزن
داستانی که میخواهم تعریف کنم شبیه به بررسی یک مرگِ مشکوک به قتل است. مربوط به حادثهای میشود که دریک بعد ازظهرگرم ودم دمای غروب درمحله ما اتفاق افتاد. ازآن اتفاقهایی که دراین سالهای اخیرهمه جا وهرزمان امکان دارد رخ دهد. اما این داستان چندان به اصل حادثه مربوط نمیشود، بلکه به ماجراهای بعد ازماجرا ارتباط دارد.
پاسگاه زید
هنوز صدای ستوان از در اطاق بیرون نرفته و به گوش یحیوی نرسیده بود که با شنیدن سروصدای قربانعلی که سراسیمه با تفنگش ور میرفت تا گلنگدن را بکشد، برگشت. احساس کرد یخ زد. فکر کرد: «یعنی به همین مفتی؟ اون هم توی این پاسگاه خراب شده؟ وسط بیابونی!» چشمهایش به درگاه اطاق دوخته شده بود و دستش بی اختیار در هوا به دنبال کمربند و سلاح کمریاش میگشت. رادیو از روی میز به پایین افتاد. صدای قربانعلی همراه تقهی خشک گلنگدن در اطاق پیچید که داد میزد: «وایسا، وایسا! جناب سروان، میزنم ها!!!»
نفر پنجم

سبحان الله والحمدالله و… چند بار شد؟ سه بار یا دوبار؟ دوباره. از آن آدمهایی هم نیستم که سلام بدهم و تمام کنم. نه، من باور خود را دارم و همانگونه تمام میکنم و دوباره آغاز میکنم. دعای دست. به این پندار بودم که شاید من بتوانم به این همه رنج پایان دهم.