نقدی بر داستان «دختری که ریش کشید» اثر خشنود خرمی

داستانِ آقای خرمی که به تازگی در مجلهی نبشت به چاپ رسیده است در عینِ سادگی و تلخیص، با حال و هوای عجیب و جالبِ خود به طُرُق مختلف خواننده را تحت تأثیر قرار میدهد. این داستان را میتوان مانند بسیاری از داستانهای دیگر که در این مجله و دیگر مجلاتِ ادبی به چاپ میرسند در ژانرِ داستانَک طبقهبندی کرد. این گونه داستانها اصولاً کمتر از هزار کلمه هستند و هنرِ نویسنده را در رسیدن به بالاترین تأثیر در کمترین زمان به محک آزمون میگذارند. داستانِ آقای خرمی هم تنها کمی بیشتر از هشتصدوپنجاه کلمه است، اما تأثیرات قابلملاحظهای بر خواننده دارد.
دختری که ریش کشید

پریسا همینکه به بلوغی رسید، ریش کشید. کودک که بود و هنوز ریشی درنیاورده بود، خیلی زیبا بود. همه دوستش داشتند. به قدری که زنان روستا مالکانه گفته بودند: «پریسا، عروس خودم است.» اما همینکه قدری بزرگ شد، ریش کشید و شبیهی پسرها شد. موهای نرم و سیاهی که از دل گوش تا زنخش روییده بودند ناگهانی پریسای شاد و مست را به موجود عبوس و پریشانی تبدیل کرده بودند.