گوش‌بانو

روزی روزگاری در سرزمین کَرها، دختر عجیبی به دنیا آمد که بعدها نام او را «گوش‌بانو» گذاشتند. گوش‌بانو زمانی که به دنیا آمد، همه او را نفرین خدایان می‌دانستند. پدرش وقتی برای اولین بار او را دید، برای همیشه…

خانواده‌ی مقدس

پسر روزنامه را روی میز سُراند و پاهایش را روی هم انداخت و طوری که انگار برای بار اول است پدرش را می‌بیند، به او نگاه کرد. در این بین مادربزرگ، «آه» جانسوزی از درون کشید. پدر، مادر، نوزاد به مادربزرگ نگاه کردند.

لخته‌ی خون

به نفس‌های داغش روی گردن او فکر کرد. به تن لرزانش که مثل گنجشک باران‌زده به تن او پناه برده بود. به پوست نمناک و چسبان‌شان و اطمینان خودش از کسی که با او هم‌بستر شده. به چشمان گرم و مهربانش و آخرین لرزش…

تابستانِ هیس‌تان

سنگها با شلیک توپ فرو ریخت. من و فاطیما توپ را برداشتیم و به دنبال پسرها دویدیم. آنها پابرهنه بودند و سریعتر میدویدند. سَواسهای ما، سرعت ما را کم میکرد. من پایم را جای پاهای کنعان میگذاشتم و…

نفتالاب

نانِ خودش را به من داد. جوان سبزه و بذله‌گویی بود. گفتم: «آخه پس خودت چی؟» گفت: «الان اون موقع‌س که باید به ماده 13 از سی بندی که پیامبر برای برادر مسلمانش اسم برده عمل کنی!» بعد انگشت شست و اشاره‌اش را…