آیا واقعا آرزو داریم هیچکس در جهان بدبخت نباشد؟

ازتان میخواهم به کارهای خیری که تا الان انجام دادهاید، فکر کنید. البته اگر تا حالا کاری کردهاید که میشود اسمش را نیکوکاری یا کار داوطلبانه گذاشت. چه حسی داشتهاید؟
نویسنده دیوانه است

نوشتن اعتیاد است و این اعتیاد تنها دامنگیر نویسنده است و اینجا تفاوت دومی میان قصهگوی نانویسنده و نویسندهی قصهگوی ظاهر میشود: نویسنده نمینویسد تا دیگران بخوانند؛ او مینویسد چون نمیتواند ننویسد.
بزرگترین سؤال زندگی من

از ترس هیچچیزی نمیگفتم. میترسیدم چیزی اشتباه بگویم. پرسید چه میکنی سوییس میروی؟ گفتم درس میخوانم. بوتل شراب خود را بالا برد. تمامش کرد. گفت از کدام ولایت استی؟ گفتم از کابل. گفت اروپا خیلی تفاوت دارد. گفت صدسال باید آنجا زندگی کنی تا اروپا را بشناسی
انیشتین در دوزخ

من از مرگ برای این میترسم چون فکر میکنم او پایان همه چیز است. به مرگ من، مطمئنام خانوادهام خیلی غمگین خواهد شد. دوستانم همچنان. مگر برای چند روز؟ ده، بیست یا صد روز؟ پس از آن چه خواهد شد؟ چیزی که برای میلیونها انسان دیگر پیشآمده است و من به همین دلیل میترسم: من هیچ میشوم.
ادبیات: سند طبیعت رامنشدنی بشر خونخوار

رویارویی طبیعت و بشر برای همیشه ادامه خواهد داشت و بخشی از حاصل این مواجهه، خلق ادبیات و آثار داستانی است که اگر خوانده شوند، چیزهای زیادی در مورد زندگی و قوانین نانوشتهٔ آن به ما میآموزند.
پدرم یک کمونیست بود

پدرم کمونیست بود و چه سخت است گفتناش. من حالا در سویس زندگی میکنم، جایی که کمونیست مساوی است به گولاگ و جنایت. اینجا وقتی پیرمردی از حماقت های خود قصه میکند، گاهی اضافه میکند که: «بلی! زمانی کمونیست نیز بودم!».
قتل؛ لب مرز ایران بزرگ

اقدام مرزبانان ایرانی در شکنجه و قتل مهاجران غیرقانونی ابعادی پیچیدهتر از صرفا یک قانونشکنی دارد. آن جمع تفنگدار قبل از آنکه مرزبان باشند، شهروندان یک کشورند، و خواهی نخواهی، متاثر از فرهنگ و نگاه غالب در جامعهشان نسبت به مهاجران و به ویژه مهاجران افغان.
باید انجامش بدم: تجربهها و مصائب یک پشتگوشانداز حرفهای

راستش این خصیصه پشتگوشاندازی خودم را هم خیلی آزار میدهد، اما چه کار کنم که کاریش نمیتوان کرد. این طور بار آمدهام. یادم است به خاطر همین عارف مسلکی در دانشگاه آخرین نفری بودم که در آخرین دقایق برای…
کار ، زن، زندگی؛ روایت زوال و بقای یک شعله

همکار بغل دستیام مرجان، هر بارکه فرصتی پیدا میکرد با حال متعجبی میپرسید چرا بعد از دو سال هنوز عکس منظرهای، آدمی، سگی، گربهای یا تصویری از هر چیزی یا هر جایی که دوست دارم را به دیوار کنار یا پشت سرم نمیزنم؟ و من میگفتم: من اینجا بمون نیستم. این جواب همیشگیام بود.