ما زن بودیم

هنوز خون‌ ‌در رگ‌هایم نخشکیده و با محیط جدید خو نکرده‌ام. قبلِ غروب، چند نفر مرا زیر خروارها خاک گذاشتند. آخوندی که شکمش از دماغش جلوتر زده بود، چیزهایی به عربی می‌خواند. از فشارِ قبر و نکیر و منکر می‌گفت…

شد، شد؛ نشد می‌روم آلمان

روز باران و طوفانی اواسط فصل پاییز بود. در کوچه‌ی باریک و سنگ‌فرش شده ضلع شمال غربی قلعه اختیارالدین شهر هرات، دختری با پالتوی سبز و چتر سرخ قدم می‌زد. کوچه از یک‌سو با دیوارهای بلند خشتی و سوی دیگر با پنجره فلزی…

همه‌ی بدی‌ها از خواب من شروع شد!‏

همه چیز از یک خواب شروع شد. نصفه شب یک تابستان داغ در کابل بود. ناگهان از خواب پرید. تمام بدنش غرق عرق شده بود. وحشت‌زده روی بسترش نشست. چشمانش کم کم به سیاهی خو کرد. از بوتل کنار بسترش جرعه‌ی آب نوشید…