بوی شکوفههای بهی
من به بوی تن آدمها عادت کردهام. همیشه وقتی نوبت به من میرسد فکر میکنم اینبار چه بویی خواهد آمد؟ بوی عرق، بوی عطر، بوی گندیدگی، بوی خون؟ گوشهی سمت راست حیاط مسجد خانهی من است. هرچند روز یکبار راه بین مسجد و گورستان را طی میکنم. قدم به قدمِ این راه را بلدم. گاهیوقتها […]
روز سومِ قاعدهگیم است

زنهایِ باکلاسِ دست کج، عینِ گهِ غلتان هرچی سرِ راهشان باشد میچسبانند. دخلاش را آوردهاند. بی بروبرگرد! یکیشان خم میشود و از آن زیرمیرها از زیرِ پایِ زنِ چاقی یک کرست کش میرود. قرمزش را برمیدارد. ازانگلیسیِ یقهی مانتوش میچپاندش لای پستانهاش. به پسرِکوچیکهی هول که دست و پاش را گم کرده برای دادنِ بقیهی پول به مشتری نگاهی میاندازد. عجب ناکسی! به قیافهاش نمیآید که با شیطان از یک پستان شیر خورده باشد؛ صورتش برق میزند، شفاف، مثلِ چینی. چینیِ چربِ روغن زیتون خورده. لبهاش را به هم میمالد و روژِ اناریش حجم میگیرد، رژه میرود، مانور میدهد، مثلِ گُل قرمزهایِ بشقابِ ایرانی. رحم نمیکند دلش از زردش هم میخواهد. از همان زردِ قناریای که برقِ پولک دوزیهاش غوغا میکند.
سایه
ساعتی از غروب گذشته و سیاهیِ شب درخشش ماه را نمایانتر ساخته بود و نسیم سرد پاییزی، هر ازگاهی برگهای خشک درختان را به رقص درمیآورد. وقتی پا به کوچهی تنگی گذاشتم که تاکهای انگور از لبهی دیوارهای خانههایش به درون کوچه سرک کشیده بودند، صدای گامهایی از پشت سر دلهرهای را در دلم نشاند. […]
دوباره بگو
سیگارش را تندتند دود میکرد. هر پکی که میزد، چشمانش پر میشدند از عذاب وجدان و پک بعدی را تندتر میزد که این لعنتی هرچه زودتر تمام شود. او، همه چیز را به خاطر آخرش میخواست. غذایش را تندتند میخورد که تمام شود. سرِ کار میرفت که برگردد. میخوابید که بیدار شود. انگار تمام چیزهای […]
اگر تفنگ من صدا کرده بود
گلولهها صفیرکشان بر در و دیوار فرو مینشینند و خمپارهها گاهی پشتهم و گاهی هر چند لحظه بعد، زمین و زمان را میلرزانند و با اصابت بر در و دیوار، دودهای سیاه رنگ و سمارق شکلی بلند میکنند. بوی دود و باروت در همه جا پیچیده است و باد بوی مرگ را از این دیوار […]
دستهایم قوی، پاهایم لرزان

امروز یک نفر را میکُشم و تو هم میشوی شریک جرمم. میشوی. هیچ که نباشد، مَه و تو یکجای هستیم. نیستیم؟ چی بخواهی، چی نخواهی، تو هم در این کشتن شریک استی. اما چی فایدهش؟ تو خُو نمیفامی کشتن یعنی چی. کشتن؟ تو هیچ نمیفامی زندهگی چی است، کشتن را خُو بان دَه جایش.
مهمانهای پسرخالهی من
سلام… دیروز که مامانم داشته اتاق من رو جارو میکرده دیده که یهچیزِ سیاهی افتاده پشت کامپیوتر. آورد نشونم داد گفت، «ببین این چیه؟ نندازم دور بعداً بگی چیز مهمی بوده و چرا انداختی دور.» گرفتم ازش میبینم یه رَمِ دوربین ِکه افتاده بوده پشت میزِ کامپیوتر. اولش هرچی فکر کردم یادم نیومد که این […]
کاش اینجا بودی
کفهای روی قهوه را با قاشق بهم زدم و گفتم: «خیلی راحت در مورد جدا شدنتون حرف میزنی!» مهرداد سیگار را توی جا سیگاری مچاله کرد و گفت: «به این راحتی هم نبود. اما نمیتونستم زندگی خودمو نابود کنم.» مقداری از شیر را توی فنجان خالی کردم و بهم زدم: «شده بهش فکر کنی یا […]
پرانتزها
پسر، دوازده سیزده ساله بود. زخمِ روی انگشتِ اشارهی دستِ راست را گذاشت کنارِ دهانش. بخارِ دهان برای لحظهای سوزشِ زخم را کمتر میکرد. جلوی درِ نانوایی پاهاش در هم پیچید و دمپاییها که از پاهاش بزرگتر بودند، تا خوردند. روی پلههای نانوایی نشست. دمپاییها را درست کرد. فالهایی را که روی دستش مانده بودند، […]
سوء ظن
کسی که نه میبینم و نه میشناسم، پشت سرم میایستد و در آنی، رگ گردنم را با چاقوی قصابی میزند. خون به همهجا فواره میزند. از وقتی که بستری شدهام، تو خواب و بیداری کابوس میبینم. کی خلاص میشوم از این وضعیت؟ انگار قرار نیست جای این زخم لعنتی چاقو بهتر شود. دیگر گندش را […]
معمای شبیخون قندهار
جورج در حال تراشیدن ریشش است که شبحی در آینه ظاهر میشود. به سرعت دور میخورد و این کارش باعث میشود که آرنجش بخورد به گیلاس حاوی خمیردندان و مسواکش و همه چیز داخل دستشور پخش شود. هیچر در درگاه تشناب دست به کمر ایستاده و میخندد. «ترسیدی؟» «شِت! اینجا چی میکنی؟» «خودت خواستی بیایم.» […]