بگو در دنیای تازه، خندههایت را هم آوردهای؟

حالا خوبیها و بدیهای مهاجرت باشد برای یک وقت دیگر اما از آن روزی که پوریا را وسط خیابان برادوی دیدم، فهمیدم کشف من بزرگتر از تمام کیفیات و کمیات مهاجرت است. کشف بزرگم این بود، آدم ها نمیمیرند. فقط از دنیایی به دنیای دیگر منتقل میشوند. حالا پیش خودتان میگویید: ” ای نویسندهی ناشی. باید کشفت را میگذاشتی وسط داستان میگفتی. باید تعلیق میانداختی. هنوز نقطهی عطف و گره افکنی و گره گشایی را یاد نگرفته ای؟! یا عده ی دیگری میگویند: ” الان شما تنهایی به این اکتشاف بزرگ رسیدید؟ یا با رفیق های دانشمندتان؟ ما هم که از اول همین را میگفتیم. اصلا درس دینی را چند شدی در دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه و فوق لیسانس؟؟ فقط اگر قرار بود یک چیزی از وطن اسلامیات یاد بگیری، همین بود دیگر. “درمورد نکتهی اول، راستش حق با شماست. باید داستان را درست و حسابی پرداخت میکردم و فضاسازی و بعد ذره ذره از کشفم حرف میزدم. اما از شما چه پنهان که طاقت نیاوردم. درمورد دوم هم باز حق با شماست.
دست های «اوا» و رازی توی سیگار اسپانیاییاش

دست استخوانیاش را جلو آورد و تعارف کرد. بد بود اگر قبول نمیکردم، مخصوصا که توی خیابان فشن هم ایستاده بودیم و دیده بودم که اوا با چه ذوق و سلیقهای توتونها را ریخت توی کاغذ سفید و با یک دستگاه کوچک کاغذ را پیچاند. میخواستم بگویم ممنون. الان حسش نیست. اما دستش را با مهربانی جلوتر آورد. دست دیگرش توی پالتوی بافتی بود که حتما اتیکت مید این اسپین نداشت. دلیل نمیشود که آدم از اسپانیا بیاید و همهی وسایلش مارک اسپانیا داشته باشد. کدام یک از وسایل من «مید این ایران» بود؟!
از مرز تا مرز
شنیدم صدای کفشم را که بر سنگ فرش کوچه مینشست… سه روز گذشته… سه روز!… یعنی تا به حال فهمیده باشند… فهمیده هم باشند، چه میدانند کدام طرف به ردمان بگردند… اگر وکیل گذر ردمان را زده باشد… اگر خبر داده باشد… آن وقت، آن مرد با آن چشمان سرمه کرده، قطار مرمیاش را از این شانه به آن شانه میاندازد، تفنگش را بر میدارد و تمام شهر را از پا به در میکند… ده به ده پیمان میگردد… حتم، حالا هم نفر به ردمان انداخته… اما، شست شان هم خبردار نمیشود که آمدهایم این سو… سمت قندهار…
روز سومِ قاعدهگیم است

زنهایِ باکلاسِ دست کج، عینِ گهِ غلتان هرچی سرِ راهشان باشد میچسبانند. دخلاش را آوردهاند. بی بروبرگرد! یکیشان خم میشود و از آن زیرمیرها از زیرِ پایِ زنِ چاقی یک کرست کش میرود. قرمزش را برمیدارد. ازانگلیسیِ یقهی مانتوش میچپاندش لای پستانهاش. به پسرِکوچیکهی هول که دست و پاش را گم کرده برای دادنِ بقیهی پول به مشتری نگاهی میاندازد. عجب ناکسی! به قیافهاش نمیآید که با شیطان از یک پستان شیر خورده باشد؛ صورتش برق میزند، شفاف، مثلِ چینی. چینیِ چربِ روغن زیتون خورده. لبهاش را به هم میمالد و روژِ اناریش حجم میگیرد، رژه میرود، مانور میدهد، مثلِ گُل قرمزهایِ بشقابِ ایرانی. رحم نمیکند دلش از زردش هم میخواهد. از همان زردِ قناریای که برقِ پولک دوزیهاش غوغا میکند.