رودخانهی هادسون و ماهیهای نورانیاش

بعد از نه سال، دیدن رشته کوههای البرز از این فاصله، تمام اجزای بدنم را مور مور کرده است. انگار، همهی ماهیهای نورانیِ مچاله شده در سلولهایم بال درآوردهاند و شروع کردهاند به پرواز.
اصلِ اصلش

آقای ژ هر روز، راس ساعت چهار بعدازظهر از خانه بیرون میرفت و علیرغم اینکه در نود و نه درصد سال بارانی در کار نبود، همیشه یک چتر سیاه بیمصرف با خود حمل میکرد.
پرچال و بام خانه

فرهاد همچنان میخواند: «دلمه میل دیاران دیگه کد». دو ماه بعدش این میل در من بود. رفتن به دیاری که بادش متبرک به عطرش باشد و شبانش، پر از گپ و گفتش، قصههایش و آرزوهایش و نجواهایی که بین شعر و افسانه بودند. اما نمیفامیدم «زین شهر خوب جانبرابر، چه خیل باید سفر کد» شهر کلمات آشنایم، شهر رگ و ریشهام، شهر قصه و چکر و عاشقیام…
چشمهای مامی

یک چشمم به اَپ آبیِ تلگرام است و چشم دیگرم به “هیوم”. به خود هیوم که نه، خدابیامرزدش. به قبر گنبدی شکلش و به استاد جوانی که رو به روی قبر هیوم در فضای سرسبز قبرستان ایستاده است و دارد از «روح جمعی» حرف میزند.
سندرم ماهی مرده

میخواستم بروم استخر. هوا که گرم میشد، من ماهی میشدم و تمامِ ظهرهای کسلِ تابستان، اقیانوس. یک ساکِ راهراهِ صورتی داشتم که با حوله و مایو و یک شامپوی تخم مرغی، قلنبهاش میکردم و همانطور که دستههایش را محکم میگرفتم، از زیرِ درختهای توت میگذشتم تا به استخر برسم.
یائسگی

چرت خانه را صدای شیون عمه خانم پاره کرد. سر ظهر نیمهي تابستان بود. پدر لمیده سرش را گرفته بود عقب و در آستانهي در نشسته بود و خیس از عرق دکمههای پیراهن خوابش را بر روی زیرپوش نخنمایش باز گذاشته بود که باد گرمای بیابان را بردارد و عبورش دهد از موهای تنک و خیس پوشال مانند سینهاش و یک هوا خنک شود. مادر تازه از حمام بیرون آمده بود و داشت گیسوهای سیاه بلندش را خشک میکرد و سرمه ميکشید زیر چشم.
ما نبودیم

ما نبودیم، نه اینکه که میدانستیم باید نباشیم، نه ولی خب به سرمان زد از شهر بزنیم بیرون. دقیق یادم نیست که دلیل داشتیم برای اینکه بریم یا نه؟ فقط این را میدانم که رفتیم، خوش خوشان سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. من جلو نشسته بودم، کاوان در بغلم بود و سیروان پشت خوابش برده بود. کاوان هم مرز بین خواب و بیداری بود. با هم حرف نمیزدیم اما هر دو فقط چشم دوخته بودیم به جاده. رادیو روشن بود و صدای خواننده کوردی شنیده میشد.
هایدهخوانی روی دیوار برلین

دوست دارم جفتپا بپرم روی میز و داد بزنم: «اینقدر الکی واسه بلوند جماعت شلوغش نکنین.» باورم نمیشود از راننده تاکسی هندی و دستفروش عرب تا آن یارو ژاپنی همیشه مست و کارگران کوبایی، همه صف کشیدهاند تا برای دوتا دختر بلوند اروپایی آبجو بخرند. به نظرم این عطش تاریخی و تمامنشدنی برای بلوندها تقصیر سینما و تلویزیون است. تقصیر مرلین مونرو و مدونا که جیب شرکتهای تولید اکسیدان را پر میکنند.
عکسی از بیخوابیهای سیاره

تو دیگه برنمیگردی؟ … لُو ندیا؟! … بابا میگه: تو که اونور آبی سری تو سرا درنیاوردی… … پس چرا چشمات قرمز شد؟ کجا رفتی؟ … غصه میخوری؟ … تو رو خدا بخند.
خانهی جان

در فضای هال، بوی اسپری شیشه پاک کن و پودر رختشویی پیچیده. محیط تاریک خانه به گونهای است که فقط با نگاه به حرکات کند عقربههای ساعت دیواری میتوان فهمید چه ساعت از روز است. فشار سرمای بیرون و گرمای خانه پنجره را به عرق کردن وا داشته. قطرات درشت باران مانند گلوله صفیرکشان به شیشهها اصابت میکنند. صدای خشخش پلاستیک در خانه میپیچد.
بوی کتلت در عید شکرگزاری

نشانگر موس را عقب و جلو میبرم و میخواهم روی دکمهی مربع شکل، فشار بدهم که صدای سرریز شدن برنج، بلندم میکند. به سمت آشپزخانه میروم و زیر گاز را کم میکنم. مطمئنم این همه برنج اضافه است و به غیر از من و آرش هیچ کس دیگری برنج نمیخورد. مدتهاست که هیچ کس در این خانه برنج نمیخورد. همه یا سبزیجات میخورند یا مرغ و استیک با مخلفات مخصوص آمریکایی مثل براکلی پخته و آواکادو و…
دو خط صورتی
توی مطب دندانپزشکی نشستهام. مدام اینپا و آنپا میکنم و دستم روی دسته چرمی صندلی عرق کرده. حالم آشوب است. دارم فکر میکنم از صبح چی خوردم. نکند مسموم شده باشم ولی چیز خاصی یادم نمیآید. موبایلم را چک میکنم. نگران حسام هستم که پیش خواهرم گذاشتهام. اگر مرضیه نبود این جور وقتها نمیدانم حسام را باید چه میکردم. توی این ۳ سال واقعا حق خواهری را بر من تمام کرده. منشی صدایم میکند. بالاخره نوبتم شده است. خدارا شکر کار به عصب کشی نرسیده بود و با یک پر کردن ساده مشکلم حل شد.