ماجرای قبرها
[ترجمه: هما مداح] هر سال با نزدیک شدن به اعیاد یهودی، به آرامگاه خانوادگیمان در قبرستان سدارپارک در پاراموس نیوجرسی میروم. یادآوری، تکریم و تقدیر عزیزان پیش از راش هاشانا برای بسیاری از یهودیان سنتی به قدمت خود تلمود است. اما برای من این دیدار خیلی هم «سنتی» نیست، دلیل هم دفنشدگان هستند. مادرم آنجا […]
خرابکار

آقای چیو و نوعروسش در حال خوردن ناهارشان در میدان روبروی ایستگاه قطار موجی بودند. روی میز آنها دو بوتل نوشیدنی بود که کف قهوهای رنگی از آن بیرون میآمد و دو جعبه کاغذی حاوی برنج، با خیار تفداده و گوشت خوک. آقای چیو به همسرش گفت: «بخوریم!» و انتهای به هم چسپیده نیهای غذاخوری خود را شکست، با آنها تکهای از گوشت لعابدار خوک را برداشت و به دهانش گذاشت. وقتی میجوید، روی چانهاش چروکهای ریزی تشکیل میشد. سمت راستش میز دیگری بود که دو مامور پلیس ایستگاه قطار آن را اشغال کرده و در حال نوشیدن چای و خندیدن بودند. ظاهراً مامور درشتاندام میانسال برای همکار جوانترش که قدبلند بود و اندامی ورزیده داشت، جوکی تعریف کرد. آنها گهگاهی نگاهی به میز آقای چیو میانداختند.
یک مرگ
جیم تروسدیل کلبهای در غرب مزرعه لمیزرع پدرش داشت و همانجا بود که کلانتر بارکلی و چند نفر از اهالی که سمت معاون کلانتر را داشتند، او را یافتند. تروسدیل با با بالاپوشی کثیف به تن، روی یکی از چوکیها، کنار بخاری خاموش نشسته بود و داشت یک شماره قدیمی روزنامه بلک هیلز پایونیرز را زیر نور چراغ هریکین میخواند؛ در هرحال، نگاهش به روزنامه بود.
شاهدخت مریخی
من مردی بسیار پیر هستم. چقدر پیر، خودم هم نمیدانم. ممکن است صدساله باشم، یا بیشتر. نمیتوانم بگویم زیرا هرگز مانند مردان دیگر عمر نکردهام. تا جاییکه میتوانم به یاد آورم، همیشه یک مرد تقریبا سی ساله بودهام. من امروز ظاهر شدهام، طوریکه چهل سال قبل نیز همین طور بود. هنوز، احساس میکنم که نمیتوانم برای همیشه زندگی کنم. واقعا روزی خواهم مرد و از این هیچ گریزی نیست. اما نمیدانم که چرا از مرگ باید بترسم. من یعنی کسی که دوبار مرده، اما هنوز هم زنده هست.
تاراج
روزی در روزگار ما، زلزلهای رخ داد: این زلزله اما، قویترین آن از زمان اختراع مقیاس ریشتر بود که به ما کمک میکرد هشدارهای آخرالزمانی را اندازه بگیریم. زلزله یک فلات قاره را جابجا کرد. چنین زمینلرزههایی اغلب باعث جاری شدن سیل میشوند؛ اما این یکی برعکس عمل کرد و تمام آب اقیانوسها را مثل یک نفس عمیق بلعید.
خوابِ هاروی
جانت رویش را از دستشور برمیگرداند و ناگهان شوهرش را میبیند که روی صندلی کنار میز آشپزخانه نشسته، تیشرتی سفید و شلوارکی به تن دارد و او را تماشا میکند. شوهرش روزهای هفته را در دفترش در وال استریت میگذراند و فقط صبح روزهای شنبه است که با همین هیبت سر میز آشپزخانه ظاهر میشود:
یک بار در زندگی
قبلا دیده بودمت، بیشتر از آنچه بتوانم بگویم چند بار، اما حضور تو در زندگیام را از شبی به یاد میآورم که خانواده من برای شما مهمانی گرفت. والدین تو تصمیم داشتند از کمبریج بروند؛ نه به اتلانتا یا اریزونا، بلکه میخواستند به هند کوچ کنند و خود را از شر دردسرهایی که پدر و مادر من و دوستانشان گرفتار آن بودند، خلاص کنند.
در جستجوی قادر متعال
در دفترم نشسته بودم و داشتم تفنگچه کالیبر ۳۸ خود را تمیز میکردم و همزمان در این چُرت بودم که پرونده بعدی من چه خواهد بود. من دوست دارم کارآگاه خصوصی باشم، اگرچه یک بار سر اینکار دندانهایم با جک موتر میده شد، ولی بوی شیرین اسکناسهای سبز جبرانش میکند و تازه موضوع خانمها هم است؛
موی پیامبر

اوایل سال هزار و نهصد و اَندی، زمانی که سرینَگـَر دچار چنان زمستان سردی بود که استخوانهای آدمی را مثل شیشه میتوانست بشکند، مردی جوان، که آثار ثروت و مکنت روی صورت سرخ شده از سرمایش هویدا بود، وارد بدنامترین محله شهر شد؛ جایی که خانههای بنا شده از چوب و آهنکهنهاش به نظر میرسید هر آن فرو خواهد ریخت.