فرح

وارد سرا که میشوی برگهای نهالهای شگوفهزده درخت بهی نگاهت را پر رنگ سفید و گلابی میکند. عطر شگوفه بهی که به دماغت میپیچد با خود میگویی: شاید رسیده باشد. کلکین بازرا که میبینی این بارمحکمتر میگویی او برگشته است و به کفشهایش مینگری که دم در جفت شده است. آهسته وارد میشوی وآهسته خریطههای […]
لبخند پیروزی
عقربک ارتفاعسنج چهارهزار و هشت صد متر را نشان میداد، اما کوه در زیر سینهٔ هلیکوپتر آنقدر بلند بود که عقربک نشاندهنده ارتفاع حقیقی از سطح زمین گاهی ایله به ایله که پنجاه متر را پوره میکرد. پایین کوههای عبوس و خاموش، غمگین و مغموم قطار کشیده بودند و دل آدم را ناحق دقی میگرفت، ولی […]
خائن

ما دو نوجوان شرور بودیم با دو کلاشینکف روسی کاملا نو که قطعات فلزی سیاهشان هنوز از گریس کمپانی سازنده آن چرب بود و قنداقهای لشم آن زیر نور برق میزد. دسته آبنوسی پشت ماشه گویی برای دستهای من ساخته بودند، به راحتی سه انگشتم دور آن میپیچید، شصتم در فرورفتگی بالای قنداق جا میگرفت […]
معمای شبیخون قندهار
جورج در حال تراشیدن ریشش است که شبحی در آینه ظاهر میشود. به سرعت دور میخورد و این کارش باعث میشود که آرنجش بخورد به گیلاس حاوی خمیردندان و مسواکش و همه چیز داخل دستشور پخش شود. هیچر در درگاه تشناب دست به کمر ایستاده و میخندد. «ترسیدی؟» «شِت! اینجا چی میکنی؟» «خودت خواستی بیایم.» […]
فراموشخانه
سنجر با خود اندیشید ممکن است واقعا رویا باشد. از چوکی برخاست و کتش را درآورد. پشت کتش شکافته شده بود. پهلوی پیراهنش هم پاره بود. پیراهنش را که بالا زد، دید که پهلویش کبود شده است. انگار ضربه محکمی خورده بود. چیزی یادش نمیآمد. قسمت کبود شده مورمور میکرد، حسی شبیه راه رفتن خیلی از مورچهها روی پوست، اما دردی نداشت. فکر کرد این هم دلیل دیگری که شاید خواب میبیند.
سگها، گربهها و آدمها
در قلب رئوف و مهربان نادژده به همان اندازه که محبت ملدوی و کرساویتسه خانه کرده بود، در برابر ذات گربه و پشک کینه حکمفرما بود. همینکه نام پشک را میشنید، اول با انزجار تمام تفی در بیخ دیوار میانداخت و سپس در مذمت ذات و نژاد گربه آنقدر کتاب و رساله روی هم میگذاشت، که دیگر جایی روی میز خالی نمیماند.
پنجرهی دیگر

چون گرگ وحشی گرسنهای که بر طعمهاش حمله میکند. آن شب دل در دلخانهام نبود. دختر خالهام، شاید از روی نیت نیک و برای آن که ترسم را برطرف کند، در آخرین لحظه برایم در یک گیلاس چیزی داد که از نوشیدنش زانوانم سست شد. تا آن وقت ني شراب نوشيده بودم و ني هم آن را ديده بودم.
خون آمریکایی

گلعلم اصرار میکرد که خون امریکاییها سبز است. میگفت برادرش به او جسد یک سرباز امریکایی را که کشته بود، نشان داده و او، یعنی گلعلم، به چشمهای خودش دیده بود که خونش سبز بوده. «کل جانش غرق در خون سبز بود. رویش، سینهاش، دستهایش، کل کالایش، سبز شده بود. بخدا اگه دروغ بگویم!» ولی ما میدانستیم که گلعلم بعضی وقتها دروغ میگفت.
سلسلههای گمشده
هنوز دو هفته بیشتر از دعوای مادرعارف و مادر بسگل نگذشته بود که هردویشان صبح امروز بازو در بازوی یکدیگر پیش پالگَر رفتند. کسی از نزدیکانشان نفهمید که کدام یک پیشقدم شده و یا این که، کدام کسی واسطه شده است. از نظر آنان احتمال اینکه کسی واسطه شده باشد خیلی ضعیف بود. چون موقعیت هردویشان بسیار بدتر از آن چیزی بود که کدام یکیشان یا هردویشان برای آشتی ناز کنند…
میان دو قوس باران

ممتاز است این زیبایی. ممتاز نازنینم آن سوی جاده، بالای پلی ایستاده است که از آن قطار مسافربری میگذرد. صورتش حتی باوجود آن لبسرین سرخ، چیزی شبیه درماندهگی یا اندوهی فرونشسته را در جایی خیلی عمیق در او فاش میکند. پیاله کاغذی قهوه را در یک دست و چتری سفید رنگی را مانند آن کاغذ بیست سال پیش، در دست دیگرش قایم گرفته است. بالاپوش سیاهش مرا به یاد لباس مکتبیاش میاندازد و به همین سادهگی، حس میکنم هنوز همان دخترکی است که عاشق من بود.
فیسبوک و قبر کارمل
این روزها البته اینکه ببینی مردم پیش روی لوگوی فیسبوک قطار ایستادهاند و عکس میگیرند، یک گپ عادی است. دَم صبح که بطرف محل کار میراندم، هنوز بسیار وقت میبود و مردم زیادی آنجا نبودند. اما عصرها زمانی که دوباره بخانه برمیگشتم، همیشه جمعیت بزرگی را میدیدم که جلوی لوگوی فیسبوک صف کشیدهاند و با ذوق شوق از همدیگر عکس میگیرند.
دستمال سفید صبرگل
دستی دور سینهاش حلقه شد و محکم چسبید به بدنش. صورتش را دَور داده نمیتوانست. صدایی از گلویش خارج نمیشد. خودش را در محاصرۀ دو دست میدید. هوا تاریک شده بود و نور کمرنگی از داخل مسجد، کوچه را روشن کرده بود. امروز هر چه تلاش کرده بود باز هم ناوقت رسیده بود. کوچۀ طولانی را تندتند قدم برداشته و هر چند ثانیه یکبار پشت سرش را سَیل کرده بود. داخل کوچۀ خودشان که شده بود، کسی را ندیده بودو نفس راحتی کشیده بود.