همان شب همان چهل نفر
قومندان گفت که همه را میندازیم بعد مرمی باران می کنیم، بعد هم دو سه دانه نارنجک میندازیم. اما تاجی از بین همه بیرون شد و یک رقمک با لرزه و بلند گفت که حیف این مرمی ها نکرده که بالای این مردگاو ها مصرف کنیم. بعد یکی یکی کنار چاه کشاند و با برچه زد…زد…زد و درون چاه انداخت. همو چهل نفری را که خودش گفته.
ظاهرشاه
از زمانیکه نجیبه به سن جوانی رسیده بود ، وقتهای زیادی میگذشت. چندین فصل پَخته چینی تیرشد و چندین بار پالیز های دایمه و للمی به ثمر نشست؛ اما یکبار هم کسی خواستگار گفته دروازه ماما عبدالحق و گلچهره خاتون را تک تک نزد. اول خو آدم غریب راخدا صاحب دختر نسازد، باز اگرهم دختر باشد و هم مانند اولاد ماماعبدالحق بدرنگ و از گوشها گِرنگ، دیگر به امید خدا بنشین و به امید کدام آدم پخته سالِ زن مرده و یا کدام بنده خدا که لنگ و لاش باشد یا شل و شوت. اما از کم بختی نجیبه هرقدریکه گلچهره خاتون انتظارکشید؛ هیچ مردینه ذات پشت دخترش نجیبه کَر نآمد که نآمد.
بدرود دلباخته
– گاهی که مغز آدم سوت میکشد، بهترین راه، زدنش به دیوار کناریست. نمیدانم هر کاری که نکردی میتوانی انجام بدهی! یا شاید بهتر است دستانت را مشت کنی و سخت بکوبی به جایی که گمان میکنی، مغز سرت همان جاست. میدانی؟!
ملنگ
هرسه دَور یک صندلیِ که با لحافِ نازک و کمپل شُتریرنگ پوشیده شده بود؛ نشسته بودند. کلکینِ چوبیِ موریانهخورده با رنگِ روغنیِ سبز و یک تاقچهی گلی، قالینِ کهنه و نمدارِ جیگری، سه تُشک و سه بالشِ قهوهای با نقشهای از برگِ چنار، تمام چیزهای بود که با یک نظر میشد حسابشان کرد. بوی تندِ سگرت و نمِ قالین فضای خانه را پر کرده بود.
سایه
ساعتی از غروب گذشته و سیاهیِ شب درخشش ماه را نمایانتر ساخته بود و نسیم سرد پاییزی، هر ازگاهی برگهای خشک درختان را به رقص درمیآورد. وقتی پا به کوچهی تنگی گذاشتم که تاکهای انگور از لبهی دیوارهای خانههایش به درون کوچه سرک کشیده بودند، صدای گامهایی از پشت سر دلهرهای را در دلم نشاند. […]
اگر تفنگ من صدا کرده بود
گلولهها صفیرکشان بر در و دیوار فرو مینشینند و خمپارهها گاهی پشتهم و گاهی هر چند لحظه بعد، زمین و زمان را میلرزانند و با اصابت بر در و دیوار، دودهای سیاه رنگ و سمارق شکلی بلند میکنند. بوی دود و باروت در همه جا پیچیده است و باد بوی مرگ را از این دیوار […]
دستهایم قوی، پاهایم لرزان

امروز یک نفر را میکُشم و تو هم میشوی شریک جرمم. میشوی. هیچ که نباشد، مَه و تو یکجای هستیم. نیستیم؟ چی بخواهی، چی نخواهی، تو هم در این کشتن شریک استی. اما چی فایدهش؟ تو خُو نمیفامی کشتن یعنی چی. کشتن؟ تو هیچ نمیفامی زندهگی چی است، کشتن را خُو بان دَه جایش.
فالبین
در آن بعد از ظهر دوشنبه سیزده جدی ۱۳۷۲ که شبح مرگ در هیکلهای بیشمار میتوانست ظاهر شود، پدری با دخترش میبایست چهار کیلومتر را طی کنند؛ از رو به روی پوستهای که در حقیقت اتراقگاه موقتی یکی از نیروهای درگیر آن روزهای کابل بود، بگذرند و جادهای متروکی را که طی سه روز گذشته […]
رویا و امید
گاهی فکر میکنم که شاید همه فراموشم کرده باشند. یعنی ممکن است؟ ممکن است مادرم مرا فراموش کرده باشد؟ شبها در تاریکیِ محض از خواب بلند میشوم و روی تختخوابم مینشینم و با خود میاندیشم که چرا یکباره اینطور شد؟ براستی مرا دیگر به خاطر ندارد؟
اتاق چهارم
تا جایی که بیاد دارم، اولین روزی بود بعد از چاشت میخوابیدم. نشود یک نظم فامیلی که پدرم به جای گذاشته برهم بخورد، آنوقت در آن دنیای بینظم من گم میشدم. گم شدنی که وسوسهام میکرد، وسوسه هر چیزی، اما نمیدانم چی. حتی اندکی تغییر برایم ترسناک بود. چهارمین گولی سردردی را بدون آب در […]
استحاله
زانو زدهام. لولهی تفنگچهاش درست پشت گردنم است. چشمبراهم تا فیر کند. مرگ نزدیک است. با خود میگویم کاش زودتر میآمد. سخت گذشت این روزها. میگویند در چنین زمانهایی شاش آدم میرود، من اما استوار زانو زدهام و به پیشواز مرگ میروم. سرم گیج میرود. انگار زمین زیر پایم میلرزد. صدای خدا بزرگ است یا […]
گردنهگیر
۱ قوماندان فولاد با نوک ناخنهایش، آهسته آهسته چرس را ریزه میکرد. روی تختی دراز کشیده بود و سایهی درخت توت از آفتاب میپوشاندش. کلهاش را با تیغ تازه تراشیده بود و آثار چاقو و چره، اینجا و آنجای کلهاش به چشم میخورد. بروت های کلفت و هیکل بزرگی داشت. پیراهن گوپیچه به تن کرده […]