دختر جنگ
دلم افتاد و فکر کردم زمین از زیر پایم فرار کرد. باز هم فکر کردم انفجار شده و دوباره جانهایی را گرفته. اما نه. صدا از انفجار نبود. این صدا از چیز دیگری بود و به ناحق مرا ترساند. تو بودی. تو بودی که آخرین سطل آب را از آبدان بزرگ حویلی ما که رو به خالی شدن بود بیرون میکشیدی. دلم چقدر ترسو شده. حالا دیگر با صدای خالی شدن آبدان هم حین ته کشیدن آبش، از سینه میپرد. حق هم دارد بترسد. به دلم حق میدهم از هر انفجاری متنفر باشد؛ بمان از تکرار هر رخدادی که من و تو یکبار تجربهاش کردهایم بترسد یا بیزار باشد.
پیراهن مادر
کمی آن طرفتر دراز کشیدم. پاهایم را مثل پاهای پدر روی هم ماندم. چشمم به انگشتهای کوتاه و ناخنهای گردش افتاد. انگار دورشان را چرکی سیاه قاب گرفته بود. حس میکردم بند بینیاش زیر سنگینی دستهایش در حال شکستن است. روی موهایش لایه ای از گرد و خاک نشسته بود، اما رنگ موهایش همیشه همان طور بود. فیلمی که در سینما دیدیم خیلی به او مزه کرده بود. در راه از زنهای فیلم میگفت، از لباس پوشیدنشان، از رقص و کالاهایشان.
دانهگی
بازپرس مردی بود میانسال با چهرهای موشمردگی که از یک چشم کمی قیچ بود. ازپشت عینک گرد وضخیمش طوری به نفر مقابلش خیره میشد که گفتی داخل چشمش در جستجوی ریگی است. در همان حال، هرازگاهی ناخودآگاه گره نیکتایی سیاهش را چنگ میزد و مثل حلقهی دار دور گردنش شل و سفت میکرد. وقتی سوانح متهمین را از روی کتاب میخواند، لحظهای سربرداشت و یادآوری کرد: «ما دنبال کسانی هستیم که هنوز علایم و آثار شکنجه روی بدنشان باشه.»
حسنات
قاضی از همان روز اول وصله ناجوری بود به لباس این شهر و این خانواده. چرا که آن خانواده که قاضی میشناختش واز خودش بود، رفت پشت کارش. هم خود قاضی و هم تمام اعضای خانواده میدانستند که قاضی دیگر یک چیزی اضافیست که مانند وسایل قدیمی خانه که یک وقتی عزیز و قیمتی بودند، حالا دور انداختنش وبال دارد ونگهداشتش به صرفه نیست. قاضی صاحب در این فامیل حتی جایگاه «داشته آید بکار» را هم نداشت، و براستی هم هیچ به کار نمیآمد؛ شده بود سودای بی بازار، متاع دوتوت سیاه، پیسهٔ ناچل، چیز سرباری.
بیرون از جهان
نفهمید چگونه پیراهن خود و آن زنی که رو به رویش ایستاده بود را بیرون کرد. دستها و پاهایش به شدت میلرزیدند، گپهای که دیگر زندانیها میگفت او را در خود گرفته بود. همه یک باره هجوم آورده بودند، آن چه که از لذت گفته میشد و آن چه که قرار بود همه سالهای درون آن سلول و انتظار را بزداید. منتظر یک معجزه بود. معجزهای که آن سالها را از وجودش بیرون کند.
گاو شیری
عصر تنگ برادر ما مثل مرمی طرف دهلیز دوید و فریاد زد: «گاو به دور درخت میچرخه، درد خور یاد کرده». پدر، دنبال وَتَرنَر دوید و مادر که به زنان پرتجربه بیشتر اعتماد داشت تا کسانی که چند سال از عمرشان را در فاکولتهها هدر داده و داکتر حیوانات شدهاند، پایش را بر شکاف دیوار گذاشت و با یک خیز آرنج هایش بر لبه ی دیوار مادر صَنَو رسید. مادر صنوبر، داکتر نسایی گاوهای منطقه بود. یک مشت پیرزال که چار فصل سال چادرشبی به سر و چند جاکت به بَر داشت و مثل اینکه همیشه آماده ی دوخت و دوز باشد، چند تا سوزن به چپه یخن جاکت اش خلانده بود.
مارخور

مردم میگفتند پنج روز بعد از بمباران او را کنار جسد بیتنبان ملای مسجد و مردی لاغر یافته بودند که همانطور زانو به بغل مرده بود. کسی هرگز نفهمید آن مرد کی بود. او را هم همراه ملا در قبرستان قریه دفن کردند. اما نورالدین را که هنوز نفس میکشید، به صحن مسجد برده بودند و برایش آب و غذا داده و تیمارش کرده بودند. هر کس تکهای از لباسش را برای تبرک یافتن پاره کرده بود و چند روز بعد، وقتی نورالدین روی تشکی در صحن مسجد به خود آمد، زیر پتویی نازک کاملا لخت بود. طبیعیست که در این میان واسکتش همراه با پولهای حمامی نصیب کدام آدم طالعمندی شده بود و نورالدین هم هرگز از آن پول به کسی نگفت. بخصوص اینکه مردم یکی یکی پیش میآمدند و دست او را میگرفتند و به سر خود میکشیدند و برایش پول میگذاشتند.
مادر آل

با کف دستاش روی صورت شوهر را تکان داد. شـوهر تکـانی به خود داد و به خیال آنکه بیخوابی دخترک را دلتنگ کرده، دستش را که همیشه زیر سر دخترک دراز بود، از آرنـج دور گـردن او حلقـه کرد و او را در تنش فشرد. دخترک صورت شوهر را محکمتـر تکـان داد. شوهر در نیمهخواب و بیـداری سـرش را روی بـازوی دختـرک گذاشت و لبانش را روی کومهی دخترک بخیه کرد و در همـان حال زُنگی زد. دخترک با صدای لرزان در حالیکـه سـر شـوهر را محکـم تکان میداد با التماس زاری کرد: «وارخِی…»
واسکت بَرَگ
دروازهی مردهخانهی مسجد زنجیر بود. سلیمان در را باز کرد. یکییکی رفتیم داخلِِ مردهخانه که اتاق کوچکی بود در دهلیز مسجد. روی تختهی مردهشور جنازهی یک مرد گذاشته شده بود. دیشب اهالی رفته از دشت آورده گذاشته بودند و خودشان رفته بودند که بخوابند. ترسیدهترسیده به دور جنازه حلقه زدیم. سردارقیچ گفت: «اینه جای مرمی، جای سوراخ مرمی.»
زیر آفتاب داغ
آفتاب به شدت بر دشت میتابید و بیتابی طیبآغا لحظه به لحظه بیشتر میشد، نه به خاطر گرمی، بلکه به این دلیل که همین چند دقیقه پیش سوالی را که باید از ذاکرخان بمبساز میپرسید، فراموش کرده بود. ذاکرخان خم شده و نیم تنهاش را داخل صندوق عقب موتر فرو کرده بود. طیبآغا از خود برای دهمین بار در چند دقیقه گذشته پرسید: چی بود میخواستم پرسان کنم؟
ماهجان
دست خودم نیست. چشمم که به او میآفتد رغبتم بسته میشود از دنیا. دل پیش نمیکنم سر سفره بنشیند یا پَر رختش به رخت دیگری بگیرد. فهمیده خودش. روز در پناه پَسغولههای خانه خودش را گم میکند یا مینشیند گوشه مطبخ، خیره به آتش زیر دیگدان. آتش که شعله میکشد از چهارطرف دیگدان و شعلههای زرد و سرخش در چشمان بُهت زده ماهجان به رقص درمیآیند. شانههایش کم کمک به لرزه میافتد. سرش را میبرد مابین زانوهایش و هِق هِق گریه میکند. شب اما میترسد از تاریکی، تنهایی، زوزه شغالها و حتی سایهاش…
چاه آخر
اولین باری بود که خلیفه غژدی و چاه را برای ساعتهای متوالی، به امانِ خدا رها کرده بود. آفتابِ تابستان کمکم غروب کرد. ساعتها گذشت و دوباره صبح شد. باز هم هر کس با شگردهای مختص به خودش، دنبالهی ماجرای چاهِ هفدهم را گرفت. مویسفیدها، به بهانهی وضو و صحراگشت تُختُخکنان و اعوذباللهگویان از نزدیکِ چاه میگذشتند و نبودِ خلیفه را با لبخندِ ملیحِ خود به یکدیگر میفهماندند.