موعود

قصه دیروز را میگویم. شاید باور نکنید. گاهی در زندگی چیزهای اتفاق میافتد غیر قابل تصور؛ مانند خود زندگی.در تلویزیون باران میبارد. بیرون، آفتابی است. ملای مسجد، از آدم و حوا قصه میکند. بلندگو را زده بالای بام همسایه. در کابل، غرش طیارههای امریکایی، عو عو سگهای ولگرد قبرستان، صدای ملا، با هم بلند میشوند. فضا از اصوات نامفهوم انباشته میشود.
ماما قدرت

میگفتند ماما قدرت شبها از خانه بیرون میآید. جور-و-تیار است و هر کسی را ببیند، به ویژه پسرها را با خود به خانه میبرد و مردانگیشان را میکَند و میخورد. از شما چه پنهان خودم بارها از همین ترس، شبها مستراح نرفتم و به رو جایم شاشیدم.
فرح

در حمام را باز میکنی وروبروی آینه میایستی موی قهوهای رنگت روی پیشانی چسپیده و چشمان عسلیات روی پوست سفید صورتت میدرخشد. دکمههای پیراهن نخی سبز رنگت را یکی یکی باز میکنی و پیراهنت را بیرون میکشی. لخت و عور جلوی آیینه ایستادهای. به یاد دختر زیبای اوسانهای میافتی که عکس بدن لخت و عورش را شاهزادهای ته آب چشمه دید و به او دل باخت. سطلی ازآب خنک روی سرت میریزی و مژه هایت را بهم میفشاری.
مواجهه نزدیک با عدم: خوانشی از رمان «در برگشت به مرگ»

«در برگشت به مرگ» نخستین رمان یعقوب یسناست. این رمان یک شخصیت مرکزی دارد؛ کسی که پس از حدود چهل سال تبعید به خانهاش برمیگردد تا بمیرد. زبان روایی داستان اول شخص است و بخش عمدهی آن تکگویی غلامحسین با خودش است و بیان خاطرات گذشتهاش. تمام این داستان یک صد و هفده صفحهای در جریان سه، چهار روزی روایت میشود که غلامحسین پس از چهار دهه به دهکده خود بازگشته است.
پیراهن سرخ

مادرم برایم یک پیراهن میدوخت. سراسر ماه نوامبر وقتی از مکتب بر میگشتم مادرم را در آشپزخانه با پارچههای بریدهشده مخمل سرخ و توتههای کاغذ که روی آن طرح دوخت را قیچی کرده بود، مصروف میدیدم. او ماشین خیاطی کهنه رکابدار را بهگونهیی در برابر پنجره گذاشته بود تا روشنی بر آن بتابد و در ضمن خودش نیز بتواند که به بیرون نگاه کند
آن سوی دنیا

زبانش به هر نرویژی دیگر نمیماند. ملایم و قابل فهم است. با کلک راه شیب داری را نشانم میدهد. تازه میدانم که به اشتباه به حویلی این پیر مرد داخل شدهام. کمی خجل میشوم و میگویم: «ببخشید. ندانستم که داخل خانهء شما آمدهام. اصلا” خانههای این جا دیوارو پرچین ندارند. آدم نمیفهمد کجا ازکیست.»
تجسد یوتوپیا، از اعماق دِستوپیا: مکثی بر خوابیداری هفت زن

«خوابیداری هفت زن» به واکاوی قاببه قاب زندگی روزمرهی زنان کابل آرمانی پرداخته است. زنانی مستقل، آگاه، خودساخته، هنرمند، درونگرا و عمیق. صفاتی که در سراسر گیتی، خاصه در کابلی که همه میشناسیم برای زنان، دردسرآفرین و چه بسا مرگآفرین است؛ اما در کابلِ زاییدهی تخیلِ خسرو مانی، امری طبیعی و بدیهیست.
جشنواره ادبی رمان کودک و نوجوان «توانا» به کار خود پایان داد

مراسم اختتامیه نخستین جشنواره رمان کودک و نوجوان «توانا» در مرکز معلومات افغانستان در دانشگاه کابل برگزار شد. فراخوان نخستین دور این جشنواره ادبی در پانزدهم برج عقرب 1396 خورشیدی با هدف غنیسازی ادبیات کودک و نوجوان…
نیلوفر

خلیل پس از لتوکوبش هم نمیدانست که آیا از رفتن به خانۀ آن زن پشیمان است یا نه. از سویی هم به لذت شبهایی فکر میکرد که در آغوش گرمونرم و گوشتآلود آن زن گذرانده بود. فکر کرد که خاطراتش از خوابیدن با آن زن نمیتوانستند مرهم خوبی برای زخمهایش باشند، اما همین که شبکههای عصبش گزارش دردش را دوباره به مغزش میرسانیدند از تمامی روزهای گذشته و آنچه تا آخرین همخوابهگی با آن زن داشت، بیزار و متنفر میشد.
طنز آموزش «شکل دگر خندیدن» است

مولانا جلال الدین میگفت: «عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن». میتوان به جای آن عشق «طنز» هم گذاشت. در نظر من، هدف طنز همان آموزش «شکل دگر خندیدن» است. به این معنا که شما در طنز چیزهایی را به دیگران نشان میدهید که دیگران احتمالا نتوانستهاند ببینند؛ اما طوری نشان میدهید که دیگران وقتی آن را میبینند خنده شان میگیرد.
همزادها: بررسی تطبیقی «مرگ و برادرش» با سینمای بلا تار و فون تریه

«مرگ و برادرش» رمانی است که با کاربرد جملههای بلند و در مواردی بسیار بلند و خلق تصاویر سینمایی، فضایی را به وجود آورده که خواننده، علاوه بر خواندن یک اثر نوشتاری، بتواند با تصویرسازی ذهنی خویش داستان را همچون فلمی سیاه و سفید نیز ببیند. از آن جایی که صحنهها و توصیفهای سینمایی کتاب قابل تأمل و درنگ اند، پس از خواندن کتاب تصمیم گرفتم آن را به صورت تطبیقی با چند فلم برجستهی تاریخ سینما برابرگذاری کنم.
کابوسنورد
در وسط متن کسی میرود سگرت بخرد، یاد عشقش افتاده است و از بد روزگار چهرهی عشق خویش را به یاد نمیآورد، به همین دلیل نمیتواند به او فکر کند و این حالش را بدتر میکند. «حرامزاده حالا از خاطرم هم میگریزی.» سگی از کنارش میگذرد و پوزخندی میزند. دستی که سنگی را برداشته بلند می شود. سنگ همچون پرندهای پرواز میکند و چون موشکی هدایتشده فرود میآید. قولههای سگ آرامش روز را میشکند. «ماچهسگ، به من میخندد!»