چهار داستانک: سیزیف و اندوه بیپایان یک دختر

مرد تهیدست با همسر و کودکش دور سفره نشسته بودند و با تکهای نان خود را سیر میکردند. تلویزیون کهنهی سیاه و سفید، برنامهی آشپزی پخش میکرد: زنی مصروف تهیهی یک نوع کلوچه بود!
کودک که حسابی احساس گرسنگی میکرد و هوس شیرینی داشت، آب دهانش را قورت داده، با نگاهی معصومانه به پدر نگریست و گفت:
-نمیشود کمی کلوچه از تلویزیون قرض کنیم؟
مرغ مرگی

به جمع که رسیدم شنیدم یکی میگفت: گُه خود را میخورد! دیگری میگفت: خدیا توبه! مردی که در کنارم ایستاده بود، زیر لب، آیهالکرسی میخواند. کسی بلند حق گفتن اینها را نداشت. میهراسیدند. جانو، کم آدمی نبود. او هم با دولت بود و هم ملای محل از او پشتیبانی میکرد (اینها را پدرم میگفت). هیچگاه ندانستم که چرا کارهای او نادیده گرفته میشود و کسی چیزی نمیگوید؟!
مارکُشها

پرویز سراش را تکانتکان داد، اما چیزی نگفت. هردو خم شدند و انتهای صخره را نگاه کردند. مردانِ روستا در آنپایین بیوقفه در جنبوجوش بودند. یکی مدام راه میرفت. یکی خم میشد و با دقت زیر صخره، درون غار را نگاه میکرد. یکی هم سرِ دو پا نشسته بود و نگاهش به هر طرف میدوید. دیگری دستهایش پر از سنگریزهها به نقطهی نامعلومی خیره شده بود. سلاح مردها سنگوچوبوکلوخوبیل بودند. در آنمیان فقط یکی تفنگ در دست داشت؛ طوری آن را گرفته بود که گمان نمیرفت هرگز استفادهی آن را بلد باشد.
آرامگاه

زیر خاک فضا نه روشن بود و نه تاریک. مثل آخر شب بود؛ مثل شروع صبح زود. جا تنگ نبود. درون خاک نشسته بودم. میتوانستم چهار طرفم را ببینم، اما سرتاسر بدنم در خاک غرق بود. نفسم آزاد بود. احساس خفگی نمیکردم. پیرمرد کمی آنسوتر بر آرنج چپ خود تکیه کرده بود. او هم غرق خاک بود. پرسیدم: «اینجا کجاست؟»
نامرادی

احساس میکردم کسی دنبالم میکند و شانه به شانهام قدم میگذارد. از دور دستها دم به دم سرود غریبانه و اندوهگینی به گوش میرسید. مثل سرود کوچ یک پرنده مهاجر. هوا بوی عجیبی میداد. مثل بوی رفتن. دانههای برف هم بوی خون مرا میداد. با این که ریزش برف شدید بود هوا حس گرمایی داشت. شاید این خون من بود که به برف گرما میبخشید. من بی خبر از حضور مرگ که در انتها کوچهٔ تنهایی لنگر انداخته بود، قدم برمیداشتم. آخرین قدمهای روی زمینم را.
بیخوابی

بازهم یکی از آن توهمات همیشگی؟ دیشب وقتی روی تختخوابش مست دراز کشیده بود، مردی را دیده بود با ریش سیاه و کوتاه و موهای دراز و طلایی، چهره اش ترسناک نبود. از آنهایی که میشد همراهش حرف زد و دوست شد. میخواست همین کار را بکند، در جایی که هیچکسی حرفش را نمیفهمید و به هیچکسی چیزی گفته نمیتوانست، یک همراز خیالی آنقدر هم بد نبود. کسی که برایش همه احساساتش را خالی کند. نفس نفس زنان تلاش کرد از جایش بلند شود. وقتی تلاش کرد با دقت بیشتری مرد را نگاه کند، چشمانش ضعیفی کرد، بصورت محو شده و نقطهای دیده میشد. وقتی ازجایش بلند شد اتاق را خالی دید و هیچ اثری از آن مرد ریش کوتاه مو بلند نیافت. نترسید. احساس سنگینی کرد. به فکر فرو رفت، رویا بود؟ یک رویای بی خواب؟
شاید میخواهی بیدار شوی!

خود را جمع و راست میکنی. از این پهلو به آن پهلو میغلتی. پاهایت تَرقتَرق صدا کرده راست میشوند. دستهایت را از زیر لحاف بیرون میکنی. شاید قصد بیدارشدن را داری یا میخواهی خود را راحت بسازی و خسته شدهای در یکپهلو خوابیدن. از سرِ شب تا حالی بههمان پهلو خوابیدهای که هستی.
پرده

سر گرداندم و نگاه مجدد به بیرون انداختم. چیزی در ذهنم نرسید تا آناً پاسخ مادرخوانده را بدهم. باید بیشتر دقت میکردم. جاده خلوت بود، اما پیادهرو کمی شلوغ به نظر میرسید. یا که شلوغ نبود من اینطور میدیدم. از جایی که من نشسته بودم، تفاوت جنسیتی میان آدمها به دشواری قابل تشخیص بود؛ چون که هنوز خیلی دور بودند. اما وقتی که نزدیک میرسیدند، و در حین عبور از جلو خانهی ما، مردها از کلاههایشان شناسایی میشدند و زنها از رنگ چادرهای کوچکشان که روی سر داشتند.
همه با هم
– احمقانه است! (مصطفی سرش را میجنباند و پیالهای را که در دست دارد، همانگونه ایستاده روی میز میگذارد.)
– چه کاری احمقانه نیست؟ همه …
– گپ مفت است بچش! می دانی که مفت است! علم، تجربه و همه چیز ای ای اینها همه چیز را ثابت میکند. هر کاری راهی دارد. (درمانده به نظر میرسد. هر زمان که به هیجان میآید، برخی از حروف نخست واژگان را چند بار تکرار میکند. روی چوکی مینشیند.)
جهان آشفته

هسته زیر لب گفت: «کاش در توانم میبود تا گردش عقربههای ساعت را کندتر میساختم! نمیدانم چرا حس میکنم گردش زمان سرعت بیشتری پیدا کرده؟ شاید هم جهانِ ما رو به پایان است!» آه سردی کشید و به ساعت نگاه کرد؛ چند دقیقهای از سه گذشته بود. پنجره را بست و با رها کردن پرده، باز تاریکی داخل اتاق بیشتر شد. دوباره زیر لب گفت: «باید کوشش کنم خوابم ببرد چون با روشن شدن هوا باز همان آش است و همان کاسه.»
کلاهپوش

پسر کلاهپوش شبها تا دیروقت بیدار میماند و زمانی که یکی از آن سگهای ولگرد را بیرون خانه میدید مقداری نان میگرفت و به بیرون میرفت. روی سنگ پهن و بزرگی نزدیک دیوار خانهشان مینشست و نان را تکه تکه به سوی آن سگ میانداخت. سگ وقتی مطمئن میشد دستان پسر کلاهپوش خالی شده و نانی باقی نمانده آهسته و آرام در کنار سنگ پهن دراز میکشید.
خرسواری

نام ملک احمد سر زبانها افتاد. همه میپرسیدند اِی ملک احمد کیست. یگانتا که ملک احمده میشناخت، می گفت «دَ شرکت نساجی کار میکنه، برش شرکت پیسه داده، رفته از کابل رادیو خریده» تعجب میکدم. باورم نمیشد که صندوق گپ بزنه، آواز بخوانه، دمبوره بزنه. میشنیدم که مردم میره خانهی ملک احمد، از او میخواهند که یک شب مهمان شان شوه. اما ملک احمد، مهمان بعضِها میشه، از بعضها نه. میگه «آمده نمیتانه.» اگر مهمانیِ کسی ره بپذیره؛ برش میگه، همو رادیوِ خوده هم بیاره.