خان نمبر یَک
روبروی اسباب شیطان ایستادهام. الله پاک مرا از شرم ترک این دنیای فانی در حال جنابت نجات داد. دیشب وسوسه وادارم کرد که با پنبهگل جماع کنم و تنبلی نماند که بلافاصله بعد از آن غسل بگیرم. با همان تن ناپاک به خواب رفتم ولی حالا وعده میکنم که دیگر این گناه کبیره را تکرار نخواهم کرد.
همه خرس
پسته محاصره بود؛ زمین سخت و آسمان دور، مرگ از چهار سو در پرواز، دیپوی مهمات خالی، مجاهدین پشت دروازه قلعه سنگر گرفتهاند، پستههای اطراف هم که یا سلام تسلیمی زدند و یا پرخچههایشان باد شد. امید رسیدن کمک از ولسوالی صفر است و مرگ پیشت دیوار قلعه در کمین. اینها روحیه سربازها را بشدت ضعیف کرده، ولی عزم تورن جزم بود. میگفت: «یا وطن یا کفن! هرگز با این اشرار در یک راه نخواهم رفت.»
نفر پنجم

سبحان الله والحمدالله و… چند بار شد؟ سه بار یا دوبار؟ دوباره. از آن آدمهایی هم نیستم که سلام بدهم و تمام کنم. نه، من باور خود را دارم و همانگونه تمام میکنم و دوباره آغاز میکنم. دعای دست. به این پندار بودم که شاید من بتوانم به این همه رنج پایان دهم.