شد، شد؛ نشد می‌روم آلمان

روز باران و طوفانی اواسط فصل پاییز بود. در کوچه‌ی باریک و سنگ‌فرش شده ضلع شمال غربی قلعه اختیارالدین شهر هرات، دختری با پالتوی سبز و چتر سرخ قدم می‌زد. کوچه از یک‌سو با دیوارهای بلند خشتی و سوی دیگر با پنجره فلزی…

همه‌ی بدی‌ها از خواب من شروع شد!‏

همه چیز از یک خواب شروع شد. نصفه شب یک تابستان داغ در کابل بود. ناگهان از خواب پرید. تمام بدنش غرق عرق شده بود. وحشت‌زده روی بسترش نشست. چشمانش کم کم به سیاهی خو کرد. از بوتل کنار بسترش جرعه‌ی آب نوشید…

سمفونی نگاهش

انگار موسیقی از پیانو نه از دستانش از عطر بدنش و از چشم‌هایش بیرون می‌زد. کارش عالی بود خیلی عالی، هرقدر بیشتر می‌نواخت مرا بیشتر جذب می‌کرد و عجیب مست می‌شدم. لحظه‌ی که پلک‌هایش را روی هم می‌گذاشت، حس می‌کردم…

رقص مرگ، انتهای عشق

جعبۀ قرص‌های خالی روی زمین باعث شد همه فکر کنند وی دست به خودکشی‌زده‌است. اما من می‌دانستم، رعنا دختری قوی بود و هرگز چنین کاری را انجام نمی‌داد. آن‌روز بعد اسرار برادرم به خود جرأت دادم…

اشتباه نامرئی

هنوز گیجم همه همسایه‌ها در کوچه ریخته‌اند و شاهد بیچاره‌گی و اشک‌های بی‌امان‌ ما هستند‌؛ با زل زدن به چشمان سردرگم ما با واژه‌های دلسوزانه، سفره همدردی را برای ما هموار کرده‌اند. ترحم همیشه برایم…

غذای زامبی‌ساز

اصلاً تعجب نکردم. عادی بود که نام او در خانهٔ ایمیل‌های دریافت شده ظاهر گشت. بالاخره باید برایم می‌نوشت. اگر امروز ننوشته بود، می‌باید تا ابد نمی‌نوشت. اما آیا امکان داشت در این روز مرا فراموش کند؟

جنگ کابوس تمام عمرم شد

تا میخواهم از تخت پایین شوم بر نوک انگشتانم چیزی عجیبی را حس میکنم و ناگهان سوزش نیش زدن تا مغز استخوانم فریاد میزند. به سرعت پاهایم را به بالای تخت جمع می‌کنم، لامپ اتاق را روشن می‌کنم، میبینم بر روی…

پدر، پشت پنجره

پیرمردی در ردیف جلو نشسته، از حالت نیمه‌خیز برمی‌گردد، دوباره روی چوکی می‌نشیند. دستی به سرش می‌کشد. کف دست از عرق تر می‌شود. روی زانویش می‌مالد. هر دو دستش را روی صورت می‌گیرد. ریش سیاه و سفیدش را می‌خاراند.

عکس یادگاری

از این که بعد کشته کشته و کشته‌شدن آدم‌ها، هنوز هم ساعت بی وقفه و بی هیچ تغییر اندکی، حرکت می‌کند می‌ترسم! پس من چی؟ من برای مردن‌ام یا برای زنده ماندن چاره‌ای می‌جویم؟ به عکسم که افتاده…

سرباز قهرمان

شب‌هایی که این‌جا بودی، دلم را به گفتن داستان‌هایت، پر می‌کردی. حرارت تنت را در نیم قدمی‌ام حس می‌کردم‌، صدای نفس‌هایت از کنار گوشم عبور می‌کرد و بر موهایم می‌نشست، ابروهایت را به موی پیشانی‌ات می‌زدی…

همدم

نوریه یخچال را باز می‌کند و بوتل آب معدنی را می‌گیرد. چند دقیقه بعد آب معدنی روی اجاق گاز می‌جوشد، آن را چای دم می‌کند و با توت و چهار مغز جلو خود می‌گذارد و به تماشای عکس‌های روی دیوار مشغول می‌شود…

موجود

صدایی مهیب من را از سرجایم به یکباره بلند کرد و سخت به زمین کوبید. مانند دیوانه‌‌ها با زیرپوش خودم را به بیرون از خانه رساندم. غبار همه جای را پوشانده بود. در نگاه اول چیزی دیده نمی‌شد. تاریکی شب هم نمی‌گذاشت که به درستی چیزی را ببینم. کم‌کم حس خفگی به من دست داد…