و ناگهان کسی در میزند
مرد ریشداری که روی کَوچ اتاق نشیمن من نشسته بود با تحکم میگوید: «حالا یک داستان تعریف کن.» باید عرض کنم که چنین وضعیتی هر چیز میتواند باشد، به جز یک وضعیتی خوشایند. من داستان مینویسم تعریف نمیکنم، و حتی اگر میتوانستم، داستان چیزی نیست که به دستور کسی بشود تعریف کرد.
ماهیای که آدم شد
اولین داستان کوتاهی که مایا نوشت در مورد جهانی بود که در آن مردم به جای تولید مثل خودشان را به دو نفر تقسیم میکردند. در آن جهان، هر کس، در هر لحظهای که میخواست، میتواند به دو انسان تبدیل شود که هر کدام نیم سن انسان اولی را میداشتند.