شکل نان و داستانکهای دیگر

مرد خواب آلود با موهای ژولیده و چشمهای باد کرده، در حالی که کوشش میکرد با دست از نور آفتاب راه یافته از درون پنجره چشمهایش را پنهان کند، از جایش برخاست، دستی روی شکم خود گذاشت و با بی حوصلهگی از زنی که کمی دورتر از او نشسته بود پرسید: چیزی برای خوردن داریم؟
بیرون از جهان
نفهمید چگونه پیراهن خود و آن زنی که رو به رویش ایستاده بود را بیرون کرد. دستها و پاهایش به شدت میلرزیدند، گپهای که دیگر زندانیها میگفت او را در خود گرفته بود. همه یک باره هجوم آورده بودند، آن چه که از لذت گفته میشد و آن چه که قرار بود همه سالهای درون آن سلول و انتظار را بزداید. منتظر یک معجزه بود. معجزهای که آن سالها را از وجودش بیرون کند.
یک شهر آدم
هردو باهم عادت کرده بودند چون هردو همانند هم بودند، از شهری دیگری به این شهر آمده بودند و پس از آن دو رویداد غیر از خودشان کسی دیگر را نداشتند. پس از آن که یکی یکی از خانوادههای شان کم شده بود میفهمیدند که دیگر تنها کسانی که دارند خودشان هستند. مرد وقتی از کار برمیگشت. زن پنهانی لحظات زیادی به او دید میزد. یک حسی داشت که هیچگاه نمیتوانست آن را بروز بدهد. یک چیزی در درونش او را وادار به نگاه کردن میساخت چیزی که هیچگاهی نتوانسته بود به خودش هم بفهماند یا به شوهرش بگوید.
همان شب همان چهل نفر
قومندان گفت که همه را میندازیم بعد مرمی باران می کنیم، بعد هم دو سه دانه نارنجک میندازیم. اما تاجی از بین همه بیرون شد و یک رقمک با لرزه و بلند گفت که حیف این مرمی ها نکرده که بالای این مردگاو ها مصرف کنیم. بعد یکی یکی کنار چاه کشاند و با برچه زد…زد…زد و درون چاه انداخت. همو چهل نفری را که خودش گفته.
تاریخ وارونه
چراغ دستی را روی قفلهای دکانها میتاباند، بعد با دست آنها را میکشید تا مطمئن شود که قفل است. تا آخرین قفل ادامه داد و بعد آرام آرام به سمت بالای جاده حرکت کرد. صدای خوردن چوب دستی و روشنایی چراغ با گامهایی که آرام آرام به زمین تماس میگیرد تمام حادثهی شب بود.
مسافر و مرد هندی
وقتی از اتاق هتل به پشت بام آن، روی چوکی ها چیده شده ی گرد میز رستورانت رفتم و میان آن همه گل هایی که میان برگ های روی دیوار و داخل گلدانی ها بزرگ سنگی جاسازی شده بود، نشستم و داشتم به آدم هایی که میان فضای نیمه تاریک و روشن آن جا گرد میز ها را پُر کرده بودند نگاه میکردم، آمد.
یک، دو، سه ویتنام دیگر
آن جا وقتی وارد خانه شدیم… تو بیرون خانه بودی، همان شبی که من و آستر همین که وارد خانه شدیم، دستهای آن مرد را بستیم، بعد ناگهان از پشت پرده کسی به سوی ما دوید. نمی دانستم چه باید بکنم. ترسیده بودم. واقعن ترسیده بودم. شاید پدرم هم ترسیده بود.
تکهای از زمان
پیاله چای را میان دست هایت میچرخانی، گرمایش را با تمام وجود حس میکنی و بعد بدون آن که متوجه باشی به لب هایت نزدیک میکنی، گرمای چای اکنون میان دهنت است، زبانت گرم میشود و وقتی از گلو پایین میرود لحظه ی بعد تمام گرمای آن را در وجودت احساس میکنی.