شش‌ضلعی‌های سیاه و سفید

خورشید در نهایت قدرت خودش بود و به بی‌رحم‌ترین شکل ممکن سر پیرمرد را نشانه گرفته بود. صدای اذان که از رادیو پخش شد، شکم پیرمرد شروع به شکایت کردن کرد. همانطور که فرمان ماشین را بغل کرده بود…

تاسیان

آفتاب کم‌رمق اما مداوم اسفندماه حالا دیگر چند روزی می‌شد که تمامی نداشت و خودش را روی تمام روستا پهن کرده بود و تمام سعی‌اش را می‌کرد تا بتواند برف‌های خشک و یخ‌بسته‌ی این چند ماه را آب، و خانه‌های نحیف و کوچک را از زیر بارِ آن خالی کند.