تاراج

روزی در روزگار ما، زلزله‌ای رخ داد: این زلزله اما، قوی‌ترین آن از زمان اختراع مقیاس ریشتر بود که به ما کمک می‌کرد هشدار‌های آخرالزمانی را اندازه بگیریم. زلزله یک فلات قاره را جابجا کرد. چنین زمین‌لرزه‌هایی اغلب باعث جاری شدن سیل می‌شوند؛ اما این یکی برعکس عمل کرد و تمام آب اقیانوس‌ها را مثل یک نفس عمیق بلعید.

خان نمبر یَک

روبروی اسباب شیطان ایستاده‌ام. الله پاک مرا از شرم ترک این دنیای فانی در حال جنابت نجات داد. دیشب وسوسه وادارم کرد که با پنبه‌گل جماع کنم و تنبلی نماند که بلافاصله بعد از آن غسل بگیرم. با همان تن ناپاک به خواب رفتم ولی حالا وعده می‌کنم که دیگر این گناه کبیره را تکرار نخواهم کرد.

مثل یک خواب بد 

آن شب آقا و خانم زومپن را برای شام دعوت کرده بودیم. آدمهای خوبی بودند. به واسطه پدرزنم بود که با آنها آشنا شده بودیم. از وقتی ازدواج کرده بودیم همیشه کمکم می‌کرد تا باکسانی که مراوده با آنها در معاملاتم سودمند بود، آشنا شوم و زومپن یکی از آن آدمهای سودمند بود. او رئیس کمیته‌ای بود که مناقصه پروژه‌های بزرگ تولید مسکن را برگزار می‌کرد و من با حرفه «گودبرداری» وصلت کرده بودم.

عشق سمسا

وقتی از خواب برخاست، فهمید که به گریگور سمسا مسخ شده است. همان طور به پشت روی تخت غلتیده بود و به سقف نگاه می‌کرد. مدتی طول کشید تا چشم‌هایش به نور ضعیف عادت کرد.

خوابِ هاروی

جانت رویش را از دستشور برمی‌گرداند و ناگهان شوهرش را می‌بیند که روی صندلی کنار میز آشپزخانه نشسته، تی‌شرتی سفید و شلوارکی به تن دارد و او را تماشا می‌کند. شوهرش روزهای هفته را در دفترش در وال استریت می‌گذراند و فقط صبح روز‌های شنبه است که با همین هیبت سر میز آشپزخانه ظاهر می‌شود:

واژه‌فروش

به او بلیسا کریپوس‌کولاریو می‌گفتند، نه که او را با همین نام غسل تعمید داده باشند، یا آن‌که مادرش این نام را بر او مانده باشد، بلکه به این دلیل که او خود آن‌قدر جستجو کرد تا آنکه شعر «زیبایی» و «صبح‌دم» را یافت و خود را درآن پیچید. زندگی‌اش را از راه فروش واژه‌ها تامین می‌کرد. کوهستان‌های پربرف و سواحل سوزان را پشت سر می‌گذشت و سر راهش در بازار و کوی و برزن شهرها و روستاها توقف می‌کرد و سایبانش را که چهار پُل چوبی و پارچه‌ای ضخیم بر آن بود، می‌گستراند تا از باران و نور آفتاب در امان باشد و سپس به مشتریانش رسیدگی می‌کرد.

یک بار در زندگی

قبلا دیده بودمت، بیشتر از آن‌چه بتوانم بگویم چند بار، اما حضور تو در زندگی‌ام را از شبی به یاد می‌آورم که خانواده من برای شما مهمانی گرفت. والدین تو تصمیم داشتند از کمبریج بروند؛ نه به اتلانتا یا اریزونا، بلکه می‌خواستند به هند کوچ کنند و خود را از شر دردسر‌هایی که پدر و مادر من و دوستان‌شان گرفتار آن بودند، خلاص کنند.

در جستجوی قادر متعال

در دفترم نشسته بودم و داشتم تفنگچه‌ کالیبر ۳۸ خود را تمیز می‌کردم و هم‌زمان در این چُرت بودم که پرونده بعدی من چه خواهد بود. من دوست دارم کار‌آگاه خصوصی باشم، اگرچه یک بار سر این‌کار دندان‌هایم با جک موتر میده شد، ولی بوی شیرین اسکناس‌های سبز جبرانش می‌کند و تازه موضوع خانم‌ها هم است؛

ماهی‌ای که آدم شد

اولین داستان کوتاهی که مایا نوشت در مورد جهانی بود که در آن مردم به جای تولید مثل خودشان را به دو نفر تقسیم می‌کردند. در آن جهان، هر کس، در هر لحظه‌ای که می‌خواست، می‌تواند به دو انسان تبدیل شود که هر کدام نیم سن انسان اولی را می‌داشتند.

در مستعمره مجازات

افسر به مسافر که با نوعی تحسین به دستگاه خیره شده بود، گفت: «وسیله غریبی‌ست.». خود افسر البته کاملا با دستگاه و نحوه کار آن آشنا بود. به نظر می‌رسید که مسافر به دعوت فرمانده فقط از سر ادب پاسخ داده بود. از او خواسته شده بود که در مراسم اجرای حکم اعدام یک سرباز محکوم به سرپیچی از دستور و توهین به مافوقش حضور یابد.

موی پیامبر

اوایل سال هزار و نهصد و اَندی، زمانی که سرینَگـَر دچار چنان زمستان سردی بود که استخوان‌‌های آدمی را مثل شیشه می‌توانست بشکند، مردی جوان، که آثار ثروت و مکنت روی صورت سرخ شده از سرمایش هویدا بود، وارد بدنام‌ترین محله شهر شد؛ جایی که خانه‌های بنا شده از چوب و آهن‌کهنه‌اش به نظر می‌رسید هر آن فرو خواهد ریخت.

موی پیامبر

اوایل سال هزار و نهصد و اَندی، زمانی که سرینَگـَر دچار چنان زمستان سردی بود که استخوان‌‌های آدمی را مثل شیشه می‌توانست بشکند، مردی جوان، که آثار ثروت و مکنت روی صورت سرخ شده از سرمایش هویدا بود، وارد بدنام‌ترین محله شهر شد؛ جایی که خانه‌های بنا شده از چوب و آهن‌کهنه‌اش به نظر می‌رسید هر آن فرو خواهد ریخت. مرد با صدایی زمزمه‌وار و لحنی جدی از اوباشان محل پرسید کجا می‌تواند یک سارق حرفه‌ای قابل اعتماد و اتکا پیدا کند